https://akharinnews.com/images/1402/11/06/IMG_9424.PNG

تاریخ انتشار: پنج شنبه, 04 بهمن 1391 ساعت 08:50

«طوفان» به سبک ايراني؛ نويسنده غايب است و غلط فاحش غير عمدي

 سکانس يک

هميشه تراژدي‌ها از پيچيدگي‌هاي زندگي آغاز نمي‌شوند بويژه وقتي روند سير به نظر جناب «نيچه » و بي مرزي با کمدي‌ها‌، نزديک شود. پرده کنار مي‌رود؛راوي تصميم دارد اين بار به جاي روايت داستان يک نمايش‌، فيلم مستندي را روي اين صفحه کاغذ براي مخاطبانش نمايش دهد. اولين لوکيشن اين فيلم،يکي از روزهاي سرد زمستاني از اولين روزهاي سي و يکمين جشنواره تئاتر فجر است. راوي داستان ما هنوز در محوطه تئاتر شهر به دنبال خريد يک بليت ناقابل پرسه مي‌زند و يک گيشه بسته و يک گيشه نيمه باز پلان اول اين سکانس است.

چشمهاي راوي، روي جدول کاغذي مي‌دود و چشمش به «هملت» مي‌افتد ؛ نام آشناي کليشه اي همه تئاتر دوست‌ها، لبخند رضايت بر لبان پيش از اين پژمرده‌اش مي‌شکفد و پيروزمندانه به سمت گيشه نيمه باز تئاتر مي‌دود. در صف مي‌ايستد و با کلمه «بودن يا نبودن » در ذهنش کلنجار مي‌رود و نذر «بودن » مي‌کند که نوبت، خودش از راه مي‌رسد و او «هملت» شاهزاده دانمارکي را طلب مي‌کند. گيشه‌دار هم لبخندش مي‌شکفد و از «نبودني » تلخ مي‌گويد و پيشنهاد جايگزيني مشابه مي‌دهد‌. راوي پيشنهاد مشابه را جويا مي‌شود. گيشه‌دار درباره «مکبث» ترکيه‌اي توضيح مي‌دهد که بازيگرانش به زبان عربي روي صحنه حرف مي‌زنند وچون سالنش پهن‌تر است، بهايش هم بيشتر است و چون راوي دانشجوست، ماشين ندارد‌، کار و پول هم ندارد به دردش نمي‌خورد.پس راوي که چشمه روايتش خشک شده و زبان عربي را اصلا نمي‌فهمد با شرمندگي مي‌پذيرد به سراغ پيشنهاد‌هاي بعدي برود.گيشه‌دار اين بار ديگر لبخند نمي‌زند و بي‌درنگ «طوفان»‌،« روياي نيمه شب تابستان» را پيشنهاد مي‌دهد . راوي همه دار و ندار جيبش را خالي مي‌کند و براي دلخوشي پدرش و دوستان – قطعا امشب، همه از او پرسش هميشگي:« از جشنواره تئاتر چه خبر؟ »را خواهند پرسيد- يکي از دو بليت جايگزين را مي‌خرد.

سکانس دو

هياهو و همهمه براي ديدن اين نمايش جشنواره مشابه کمتر از صف داروهاي مشابه دراين روزها نيست.راوي داستان ما که هيجان ديدن «طوفان » طوفاني در دلش برپا کرده‌، نگاه از ساعت سواچ پلاستيکي‌اش بر نمي‌دارد. بالاخره پس از تأخيري نيم ساعته‌، زمان موعود مي‌رسد و در سالن باز مي‌شود و همه با خير و خوشي راهي سالن کمي‌عريض که بليتش 5 هزارتوماني ارزان تر است، مي‌شوند. اما راوي در حين ورود به صحنه متوجه يک غلط فاحش چاپي مي‌شود که اصلا ربطي به او ندارد و مربوط به جدول جشنواره و طراحان کمي بي‌دقت آن مي‌شود؛ طبق روايت راوي بر اساس گفته‌هاي مستند راهنماي سالن، اسم نمايش مشابه «طوفان» به سبک ايراني با کمي اغماض به اشتباه غيرعمدي وارد خانه بغلي خود در جدول شده و جايگزين نمايش ديگر.

بنابراين راوي ما در سکانس دو« يک روز با جشنواره سي ويکم » به ناچار براي جلوگيري از طوفان خشم خود مجبور به سکوت و صبرمي‌شود و به استقبال نمايشي مي‌رود که اتفاقا ترم قبل در دانشگاه متنش را خوانده و تحليل کرده است؛ «ويسک » البته به سبک ايراني‌.

سکانس 3

تا جايي که سواد راوي قد مي‌دهد،«ويسک» اثر بوشنر يا بوخنر آلماني است و آوازه اين اثر کم از«طوفان» غير ايراني نيست. پس بازهم لبخند رضايتي مي‌زند و در دل مي‌گويد :«حتما حکمتي در اين غلط فاحش وجود داشته.»

تازه موضوع وقتي براي او اهميت ناب‌تري پيدا مي‌کند که متوجه طول و عرض پهن سالن و در نتيجه بهاي بيشتر بليت اين نمايش به نسبت بليت نمايشي که خريده مي‌شود. تا چشم کار مي‌کند تماشاگر در سالن نشسته است و رقص نور و دکور عجيب صحنه‌، او را ياد برنامه شعبده‌بازي مي‌اندازد که چندي پيش دريکي از کانال‌هاي شبکه‌هاي بيگانه ديده بود .

درهمان آغاز نمايش، مردي با موهاي قرمز و کمي‌بلند در صحنه پرواز مي‌کند و عده اي دور او حرکات آکروبات انجام مي‌دهند و اين وسط يکي هم با ويلچر و ديگري با کفش اسکيت از راه مي‌رسند که اسم و نام مشخصي ندارند‌. راوي هي با خودش کلنجار مي‌رود که ويتسک کدام بود ؟ و مارگريت يا ماريا به تعبيري ديگر، کدام؟ پس از تماشاي کلي صحنه‌هاي هيجان‌انگيز،آژيري به صدا در مي‌آيد و زنگ دست تماشاگران خبر از پايان نمايش مي‌دهد.

راوي که هنوز به دنبال پيدا کردن پرتقال فروش است ؟ متحير و متفکر سالن را ترک مي‌کند وبا ديدن بروشور نمايش و غايب بودن نام جناب «بوشنر»بزرگ‌، سوال مهم و کليدي در ذهنش مطرح مي‌شود؛ نويسنده اصلي غايب است و از پچ‌پچ‌هاي يکي از عوامل گروه که با يکي از تماشاگران مهمان پشت سرش در حال گپ زدن بودند،تازه متوجه مي‌شود چرا ويتسک در صحنه غايب بود‌، انگار دست يا پايش يک روز قبل در جريان آکروبات بازي‌هاي اين اجرا شکسته و اکنون در يک بيمارستان گمنام که کسي نبايد از محلش مطلع باشد، بستري است. راوي از روايت سکانس چهارم جشنواره انصراف مي‌دهد و به خانه بازمي‌گردد وتصميم مي‌گيرد تا اطلاع ثانوي‌،عطاي جشنواره را به لقايش ببخشد.

منبع: مردمسالاری

1594 نمایش

نظر دادن