
در نمونههاي قديمي نيز بازيگراني همچون «باستر كيتون» صرفا يك چهره را به نمايش ميگذارند. در زمينه كارهاي جدي هم هنرپيشههايي هستند كه با چهره واقعي خود مقابل دوربين ميروند و مخاطب هميشه آنها را با همان چهره ميبيند. «جان وين» بازيگر فيلمهاي وسترن امريكايي نمونه مثالزدني چنين بازيگراني است.
اما گروهي از بازيگران نيز هستند كه به سينما نيامدهاند تا در يك قالب و چهره خاص تثبيت شوند. آنها اساتيد ما هستند. نمونههاي جهانياش فردي مثل «سر آلكس گينس» است كه از بزرگترين بازيگران انگليسي است. «ماكس فون سيدو» نيز بازيگر مثالزدني ديگري در اين زمينه است. نمونههاي سادهتر چنين بازيگرهايي را هم در آنتيكوئين ميبينيم. در سينما و تلويزيون ايران هم بازيگراني هستند كه هميشه با همان تيپ و فيگور خودشان مقابل دوربين ظاهر ميشوند كه اغلب بازيگران جوان سينماي ايران در اين دستهبندي قرار ميگيرند. بازيگراني هم هستند كه براي نقشهاي متفاوت ساخته ميشوند. در ميان كمدينهاي ايراني «اكبر عبدي» چنين ويژگيهايي دارد. از چنين بازيگراني كمتر توقع ميرود كه نقشي را با ويژگيهاي ظاهري خودشان بازي كنند. البته من هم با چهره اصلي خودم نقشهايي ايفا كردهام اما اينكه در سالهاي اخير براي نقشهايي به سراغ من ميآيند كه لازمه ايفاي آن تغيير چهره من است؛ شايد به اين دليل است كه حس ميكنند توانايي اين را دارم كه از نقشهاي قبليام فاصله و در مدلهاي جديدتري از قالبهاي كاراكتر قرار بگيرم.
بحث سن و سال نقش هم نيست و ممكن است غير از اين هم به من پيشنهاد شود.
مثلا ممكن است نقشي به شما پيشنهاد شود كه در آن 20 سال جوانتر شويد؟
بله. امسال فيلمي با نام «نيكان و بچه غول» به كارگرداني «رحمان رضايي» بازي كردم كه در آن 20 سال جوانتر هستم كه امسال اكران ميشود.
در فيلم «سلام بر فرشتگان» هم نقش پيرمردي را ايفا ميكرديد كه فوت كرده بود و به روياي همسرش ميآمد.
بله. خيلي عجيب نيست كه نقشهايي تا اين اندازه متفاوت به بازيگراني مثل من پيشنهاد شود زيرا احساس كلي اين است كه بهتر است ما در قالبهاي جديدي هم حضور پيدا كنيم.
گريم ميتواند به بازيگران براي ايفاي نقش كمك كند. آيا براي شما هم گريم چنين قابليتهايي داشته است؟
در سينما و تلويزيون همهچيز يك مجموعه است. وقتي شما ميهماني را به منزل دعوت ميكنيد، حتما توقع داريد كه با بوي خوش، خلق خوش و روي خوش بيايد. اين همان چيزي است كه مخاطب هم از بازيگر توقع دارد. اگر بحث گريم و لباس است، نميتوان اينها را از كاراكتر جدا كرد. گاهي ميهماني وارد خانه ميشود و لباس مناسبي هم ندارد اما ما او را ميپذيريم.
مخاطب هم از يك كاراكتر انتظار دارد گريم، لباس، طراحي صحنه و...اش مناسب باشد و حالا اگر تمام اينها مناسب باشد اما تصويربردار كارش را درست انجام ندهد، در كليت اثر مشكل ايجاد خواهد شد. به همين دليل به نظرم بهتر است درباره كليت مجموعه عوامل صحبت كنيم تا يك بخش خاص. نميتوان گريم را از اين كليت جدا كرد. به هر حال اگر گريم را هم از بازيگري مانند من بگيرند، باز هم بازي خودم را ميكنم.
سوالم را كمي جزييتر مطرح ميكنم. مثلا در سريال «تهران پلاك يك» شما يك قوزي داريد كه خيلي به چشم ميآيد. اين قوز به شما در بازي كمك خاصي ميكند؟
خير. اين قوز پيشنهاد كارگردان بود كه ميخواست شكل متفاوتي از من ببيند. من خودم قوز را پيشنهاد دادم و قبول كرد والا هيچ چيزي اضافه بر فرم نيست.
درباره سريال پايتخت 2 چطور؟ آنجا هم با يك پروتز شكل دهان و دندانهاي شما تغيير كرده است؟
در اين سريال هم نظر كارگردان اين بود كه شخصيت «بابا پنجعلي» حدود 20 تا 30 سال از شخصيت اصلي پيرتر باشد و براي رسيدن به اين فضا، دندانهاي منظم و سفيد من مناسب نبود و به همين دليل از اين پروتز استفاده شد و يك عينك بزرگ هم مساله را تكميل كرد.
شما يكي از بازيگران سينماي ايران هستيد كه به شيوه كلاسيك به اين حرفه ميپردازيد. اين مساله چقدر در خوب از كار درآمدن شخصيت بابا پنجعلي نقش داشته است؟
اين مساله كمك ميكند اما مساله مهمتر همدلي گروه است و اينكه تك تك اعضاي آن نگاهي مثبت و سازنده به يكديگر داشته باشند.
كارگردانهاي ايراني معمولا روحيه كار جمعي ندارند و دوست دارند حاصل كار، امضاي آنها را داشته باشد كه يكي از الزامات ثبت اين امضا، اين است كه آنچه مورد نظر آنهاست رخ دهد؛ بدون دخالت عوامل ديگر! آيا كارگردانهايي كه شما با آنها كار كرديد، روحيه پذيرش اين پيشنهادها را داشتهاند؟
در طول بيش از 30 سال فعاليت در سينما و تلويزيون، كارگردانهايي ديدهام كه حتي گاهي مانيتوري كه تصوير نهايي نشان ميدهد را به تصويربردار خودشان هم نشان نميدانند و حتي گاهي اين مانيتور را با پارچه و مقوا محصور ميكردند تا نگاه ديگران هم به آن نيفتد اما انگار همه آنها به تاريخ پيوستند و با ساخت يكي دو فيلم، از چرخه اين صنعت حذف شدهاند.
اما فردي مانند «سيروس مقدم» به دليل آنكه ذهن بازي دارد، احساس نميكند امضايش در پاي يك اثر دقيقا همان چيزي است كه خودش ميگويد و به همين دليل حتي ديدگاههاي خوب و قابل استفاده عوامل تداركات را هم ميپذيرد و در سريال به كار ميگيرد. اين مساله نشان ميدهد در پشت سريالي مانند پايتخت يك «تن» واحد وجود دارد.
با توجه به تجربيات شما آيا ميتوان گفت ساخت يك سريال موفق براي تلويزيون فرمولي مشخص دارد؟ آيا ميتوان اين فرمول را ثبت و ضبط كرد؟
بله. فرمول ساخت يك سريال موفق بسيار مشخص است. براي بيان آن از يك شعر استفاده ميكنم. شاعري ميگويد: «آب را بر سر زني سر نشكند/ خاك را بر سر زني سر نشكند/آب را در خاك اگر در هم كني/ خشتش كني خشكش كني/ بر سر زني سر بشكند.»الان در سريالسازي ما يا آب نيست يا خاك نيست يا آب و خاك است اما زمان براي خشت كردن نيست. گاهي هم اينها خشت شده اما آفتابي براي خشك كردن نيست!براي ساخت يك سريال اجزاي مختلفي وجود دارد اما گاهي اين اجزا خوب با هم تركيب نميشوند و به همين دليل سر مخاطب نميشكند!اجراي مختلف ساخت يك سريال خوب هم شامل تهيهكننده، سرمايه، نيروي انساني و... ميشود. اگر تهيهكننده به معناي واقعي و علمي تهيهكننده باشد، ميداند اگر اجزايش كامل نباشد، صرفا يك «مادر خرج» يا «مدير سفر» خواهد بود و اطلاق لفظ تهيهكننده به او معنايي ندارد. در چنين حالتي گروهي كه براي ساخت سريالي از نقطهيي حركت ميكنند تا به نقطه ديگر برسند، درست مانند مسافراني هستند كه قرار است از نقطهيي به جايي ديگر حركت كنند. در چنين حالتي اين مدير سفر، در پاسخ به سوالهايي مانند: پول داريم؟ با چه وسيلهيي ميخواهيم حركت كنيم؟ و... صرفا به بيان پاسخ «خدا ميرسونه» اكتفا ميكند و حاصل چنين نگاهي هم به اينجا ختم ميشود كه سريال شروع ميشود اما چون بودجهاش نرسيده، متوقف ميشود. تهيهكننده بايد فردي مدير و مدبر باشد و اجزاي كارش را به خوبي بشناسد و بداند نيروي انساني توانا عنصر مهمي در ساخت يك سريال است. اگر او چنين شناختي نداشته باشد، به سراغ جمع كردن نيروهاي ارزان ميرود و در نهايت هم تركيب بازيگر ارزان، تصويربردار ارزان، تداركاتچي ارزان و... كار را شبيه اتومبيلي ميكند كه به جاي چهار چرخ سالم، چهار چرخ ناسالم دارد و مسافرش را به مقصد نميرساند. در اين چارچوب داشتن «زمان مناسب» هم عنصر تعيينكنندهيي است. در تمامي اين سالها براي ساخت سريال نوروزي، دي ماه كار را آغاز كردهايم و طي چند ماه قرار بوده سريالي براي نوروز بسازيم. امسال تا 8 فروردين مشغول كار بودم و سال گذشته تا 13 فروردين درگير كار بودم. درباره مبحث «سرمايه» هم بايد مثالي بزنم. سال گذشته مشغول ساخت سريالي با نام «ميهمانان ويژه» براي نوروز شبكه 5 بوديم كه بودجه نرسيد و كار اسفندماه متوقف شد و ارديبهشت ماه پي گرفته شد و سريال هم در زماني ديگر پخش شد.
عناصر چهارگانهيي كه به آن اشاره كرديد چقدر در سريال پايتخت 2 موجود بود؟
اين عناصر به شكل نسبي در اين سريال وجود داشت. البته ما هميشه به دنبال ايدهآل هستيم. اين سريال هم در لحظاتي مشكل مالي داشت اما دو سال قبل ما چنين مشكلاتي را احساس نكرديم. البته امسال اين مشكلات با همدلي اعضاي گروه حل شد.
شخصيت «بابا پنجعلي» در طول سريال پايتخت 2 بلاهتهايي دارد كه مخاطب تصور ميكند با شخصيتي كمهوش مواجه است اما در برخي قسمتها تواناييهاي خاصي از او قابل مشاهده است. مثلا جايي كه در مسابقه تلويزيوني عنوان ميكند گزينه يك صحيح است، يا انداختن كلاه نقي از روي درخت با يك ضربه. توانايي طوطيوار او در تكرار كلمات و جملات هم ستودني است. شما خودتان در شكلگيري اين ايدهها چقدر نقش داشتيد؟ به نظرتان اين شخصيت واقعا آدم كمهوشي است يا اين شكل از رفتار او خصيصهيي بهلولوار است؟
دو واقعيت وجود دارد. واقعيت اول تجربي است كه ما در اطراف خود پيرمردها و افرادي را ميبينيم كه داراي اين ويژگيها و ناخوشيهايي از جنس آلزايمر يا خرفت بودن هستند. اين واقعيت نازيباست و هنري نيست. اما واقعيت ديگري وجود دارد كه در عرصه هنري تجربه شده است و كمدينهاي مختلفي آن را ارائه كردهاند. در شخصيتشناسي كمدينها با افرادي مانند لورل و هاردي، بوت ابوت و لوكاستل لو، جري لوئيس، نورمن ويزدم، چارلي چاپلين و... مواجه ميشويم كه در ظاهر، افرادي كم هوش هستند اما از يك نوع هوشمندي ذاتي و شيطنتها و مهارتهاي خاصي برخوردارند. مثلا شخصيت بهلول كه به آن اشاره كرديد، فردي در ظاهر ساده است كه انگار ميتوان به سادگي سرش كلاه گذاشت اما ناگهان موفق ميشود پيچيدگيهاي عجيبي را پشت سر بگذارد. شخصيت باباپنجعلي همچنين است و اين وجه باباپنجعلي هم برگرفته از شخصيتشناسي كمدينهاي بزرگ است.
در سريال پايتخت 2 همه شخصيتها جفت هستند و تنها فرد تنهاي جمع شما هستيد. فكر نميكنيد اگر شما هم جفتي داشتيد ـ مثلا يك همسر- كار شكل بهتري پيدا ميكرد؟
باباپنجعلي به دليل روحيه كودكانهاش اغلب با بچهها بازي ميكند. او با وجود آنكه پير است، روحيهيي صادقانه و كودكانه دارد. او يك گمشدهيي به نام «ليلا» دارد كه هميشه نام آن را صدا ميكند. البته نام همسرش ليلا بوده اما تكرار اين نام به معناي ذكر نام همسرش نيست بلكه بيشتر گمشدهيي است كه اغلب آدمها دارند و حالا باباپنجعلي هم دارد و به دنبالش است و اسمش را ليلا گذاشته است.
در اين سري از پايتخت، داستان تا مرحله زن دادن او هم پيش رفت اما اين اتفاق رخ نداد؟
نيازي به ازدواج باباپنجعلي در اين سري از پايتخت نبود. اين مساله نيازمند قصههاي جداگانه و جديدي است كه بايد به شكل مستقل نوشته شود كه در چارچوب اين قصه نبود.
سريالي مانند «پايتخت 2 » كه در آن همه افراد اظهارنظرها و پيشنهادهاي مختلفي را در چارچوب كار مطرح ميكنند، اين قابليت را هم دارد كه به اثري تبديل شود كه پر از موضوع و سوژه است در چنين شرايطي چه حد و مرزي بايد وجود داشته باشد كه همهچيز در مسير كلي كار حركت كند و از قاعده خارج نشود؟
هنرهاي نمايشي در ايران با كمبودي جدي به نام «شخصيتهاي ماندگار» مواجه است. مثلا وقتي از شخصيتي به نام «ولگرد كوچك» نام ميبريم، اين شخصيتي حقيقي است كه چارلي چاپلين ساخته و ابدي است. در هنرهاي نمايشي ما چنين شخصيتهايي وجود ندارد. حالا در سريال پايتخت مجموعهيي از شخصيتها به وجود آمده كه ميتواند در سريالها و فيلمهاي واقعي و حتي فانتزي قرار گيرد. فقط بايد براي آنها قصه خلق شود. مثلا ميتوان شخصيت باباپنجعلي را در خيابان شانزهليزه پاريس قرار داد و سپس او را در كوچه پسكوچههاي همين خيابان گم كرد و قصههايي جذاب خلق كرد. يا اينكه ميتوان شخصيت ارسطو را در شرايطي نشان داد كه با كاميون خود قصد دارد باري را از اتحاديه اروپا به ايران منتقل كند. اين موقعيت ميتواند قصه جذابي را خلق كند.
اشاره كرديد كه در هنرهاي نمايشي با كمبود شخصيتهاي ماندگار مواجه هستيم. به نظر شما اين ضعف متوجه نويسندگان است كه موفق به خلق شخصيتهاي ماندگار نشدند يا از بازيگراني نشات ميگيرد كه موفق نشدند متنهاي خوب را به نقشهاي ماندگار تبديل كنند؟
اين ضعف خيلي كلي است. سالها تلاش شد تا اين مشكل رفع شود اما نشد. ما به اين نوع شخصيتها نياز داريم. در حال حاضر تلويزيونهاي جهان شخصيتهايي ثابت دارند كه سالها بر اساس آن برنامه ميسازند. شخصيت «پوآرو» در ژانر پليسي نمونهيي از اين نوع شخصيتهاست كه اگر در ايران مابهازاي آن ساخته شود، ميتوان بر اساس آن صدها پرونده موجود در سيستم قضايي را به تصوير كشيد. در تلويزيون ايران نمونههاي آن را ميتوان در شخصيتهاي «فيتيلهييها» مثال زد كه سالهاست براي بچهها برنامه ميسازند اما به تعداد بيشتري از اين شخصيتها در ژانرهاي گوناگون نياز داريم كه قصههاي گوناگون را بر اساس آن پيش ببريم.
پيرمردهايي از جنس باباپنجعلي كه آدمهايي دوستداشتني هستند، براي چند سال با ايفاي نقش توسط «احمد پورمخبر» در فيلمها و سريالهاي ايراني ديده ميشد. به نظر شما آن جنس از بازي چقدر هنرمندانه و ماندگار بود؟
من مشاهدهگر خوبي نيستم و به دليل دغدغههاي پراكندهام، فرصت نميكنم فيلمها و سريالها را كامل دنبال كنم اما به نظرم نميشود از كوچه و خيابان، شاخه گلي چيد و آن را به يك بوستان آورد و از آن قلمهيي زد و گلستاني ساخت. ما در اين زمينه به كشاورزي علمي نياز داريم نه يك نوع كشاورزي ديم. من به آموزش و پرورش اعتقاد زيادي دارم. به نظرم ما نيروي انساني خوبي داريم.
در سالهاي اخير رسانه تلويزيون منتقدان زيادي داشته و عدهيي با نگاهي تحقيرآميز به آن نگاه كرده و عنوان كردهاند از نظر آنها فقط در سينما ميتوان كار جدي انجام داد. شما با دو سريال پربيننده پايتخت 2 و تهران پلاك يك در ماههاي اخير ميهمان مخاطبان سيما بودهايد. به نظر شما اين نوع اظهارنظرها تا چه اندازه قابل اعتماد است؟
اين نوع ديدگاه نسبت به تلويزيون بومي و ايراني نيست و ديدگاهي فراگير در جهان است. به نوعي ديدگاهي جهاني است. روشنفكران جهان نسبت به تلويزيونهاي جهان موضع دارند و مردم عادي در همه جاي جهان مخاطبان واقعي تلويزيون هستند. چنين حالتي درباره روزنامه و كتاب هم هست. خيليها روزنامه نميخوانند و خيليها فقط روزنامه ميخوانند. آدمهاي فرهيختهيي هم هستند كه ميگويند نه روزنامه ميخوانيم نه مجله؛ چون اين رسانهها روزمره است و فقط كتاب ميخوانيم. اين آدمهاي عميق گرايشي به تلويزيون ندارند و فقط سينما ميروند و صرفا جهت كسب خبر و اطلاعات تلويزيون نگاه ميكنند كه وجه بارز تلويزيون است. هيچ كس در اين زمينه با تلويزيون مشكل ندارد. مردم فرهيخته در همه جاي جهان ترجيح ميدهند با آثار فرهيختهتري مواجه شوند. به همين دليل اگر هم بخواهند تلويزيون تماشا كنند صرفا به سراغ شبكههاي خاص ميروند. مانند شبكه چهار كه در ايران هم وجود دارد و تعريفش «شبكه فرهيختگان» است. شبكههاي عامتري هم هست كه با تعريف «شبكه هر ايراني» شناخته ميشود. شبكه يك قرار است براي هر مخاطبي برنامه بسازد و طبعا روشنفكران جامعه نميتوانند مخاطب همه برنامههاي آن باشند.
حس و حال شما از فعاليت براي رسانه تلويزيون چيست؟
هر هنرمند و توليدكنندهيي دوست دارد محصولش توسط تعداد بيشتري از افراد مورد توجه قرار گيرد. طبيعي است كاري كه بيشتر ديده ميشود، بيشتر مورد پسند قرار ميگيرد. البته عدهيي از همكاران ما هستند كه اين مساله را دوست ندارند. مثلا دوبلورها و هنرپيشههاي راديويي معمولا از شناخته شدن طفره ميروند اما من، زماني كه بيشتر ديده ميشوم، خستگيام بيشتر در ميرود. تلويزيون هم اين ظرفيت را دارد كه حاصل فعاليت من و همكارانم را در محدوده گستردهيي به مخاطبان نشان دهد.
منبع: روزنامه اعتماد


