محمدحسن اصغرنيا، مسئول مركز بازشناسي نهضت جنگل در روزنامه جمهوری اسلامی نوشت:
سرآغاز نود و چهارمين سالروز شهادت كوچك بزرگ، يونس انقلاب ميرزا كوچك خان رهبر نهضت جنگل در فصل برگريزان فرا رسيده است (11 آذر 1300 روز شهادت ميرزا) و در تاريخ كشور ايران همواره لحظاتي بوده است كه زورمندان و ستمگران زنجير سلطه خود را بر گردن ملت ايران افكنده و به نبرد با آيين و آرمان ملت پرداختهاند. اما همواره در تاريكترين ايام حاكميت مستبدين و ظالمان كساني بودهاند كه برخاستهاند و گوهر وجودي خويش را هم چون مشعلي براي روشن نگهداشتن اميد و آرزو و براي آيندهاي روشنتر در كوره مبارزه با ظلم و ستم گرما بخشيدهاند و مقاومت آنان پرچم حقطلبي و مبارزه را هماره سرفراز و برافراشته نگاهداشته است. ميرزا كوچك خان و ياورانش در يكصد سال پيش از پايگاه عبادت حق به ستيز با دشمنان خلق برخاستهاند و صفير گلوله را براي نابودي ظلم و بيعدالتي به طنين تكبير در آميختند و در راه زنده نگاهداشتن اسلام و ايران و گيلان قيامي حسيني كردند و در اين راه از همه چيز خود گذشتند و در سايه مكتب محمدي براي وحدت ملي با فريادالله اكبر براي رهايي مظلومان و محرومان به نهضت جنگل عزت و شرف بخشيدند و بيرق سرخ عاشورائيان را براي هميشه تاريخ در اهتزاز نگهداشتهاند.
ميرزا با مظلوميت تاريخي خويش در برابر حاكمان خائن داخلي و دشمنان خارجي روسيه و انگلستان ايستاد و راست قامت جاودانه تاريخ شد و ميراث فرهنگي و هويت ايراني را از تاراج دشمنان در امان نگاهداشت و با سر بريدهاش مردانه ايستاد تا قامت ايراني در برابر خائنين وطنفروش و دشمنان انگليسي و روسي خم نشود و امروز بيش از يك قرن از آن حادثه ميگذرد و دولتهاي روسيه و انگليس بايد از ملت ايران بويژه مردم شمال كشور و بالاخص استان گيلان عذرخواهي نمايند.
و در اين جاست كه ضرورت بازشناسي ايران بويژه نهضتهايي كه در آن شكل گرفته از جمله نهضت جنگل لازم، بلكه واجب به نظر ميآيد و اسرار مهمي درباره نقش استعمار و استبداد و استثمار بر سينه تاريخ اين مرز و بوم، سنگيني ميكند.
هرگذشته چراغ تابنده است
روشنيبخش راه آينده است
ملتي دردمند و در به در است
كو، زتاريخ خويش بيخبر است
يكي از درسهايي كه ميتوان از رهبر نهضت جنگل آموخت، جاذبه در حد اعلي و دافعه در حداقل ضرورت بود و آن چيزيست كه به قول استادمان كه او هم مثل ميرزا كوچك خان بهاران اندكي از عمرش گذشت ولي عمري با خير و بركت داشت.
ميرزا در سال 1257 شمسي در رشت به دنيا آمد و در سال 1300 به شهادت رسيد يعني چهل و سه سال زندگاني كرد با شرافت و آيتالله سيد محمد حسيني بهشتي در سال 1307 در اصفهان به دنيا آمد و در سال 1360 در انفجار بمب در دفتر مركزي حزب جمهوري اسلامي در خيابان اميركبير سرچشمه، در آتش خشم و حسادت و حماقت خائنين داخلي و بغض و كينه خارجيان سوخت و پنجاه و سه سال بيشتر عمر نكرد و هر دو شهيد والامقام كردار و گفتارشان با هم ميخواند كه نياز جامعه را بشناسيم و همدل و همراه شويم و ياران و ياوران اسلام و ايران را افزايش دهيم و افراد را بيجهت از خود نرانيم و بر سرداران دشمن نيافزاييم.
دو نكته از جذبههاي ميرزا كوچك خان را يادآور ميشوم 1 - وقتي جواني را ميديد با شادابي و بشاشيت از او استقبال ميكرد و ميگفت اگر بخواهي حاضرم با تو كشتي كيله مردي بگيرم! و به معلمان ميگفت براي تقويت حس وطندوستي اشعار فردوسي را براي اين عزيزان بخوانيد. 2 - برخي از تحصيل كردههاي ايراني براي ادامه تحصيل به خارج از كشور رفته بودند و جنگ جهاني اول در 1293 كه در گرفت ايران هم از صحنه خطرات دور نبود، هر چند خود را كشور بيطرف ميخواند. ولي بسياري از جوانان آن روز تصميم گرفتند براي نجات ايران و كمك به هموطنان اقدامي كنند و اسامي برخي از آنان را ذكر ميكنم.
1- كاظم زاده ايرانشهر از كمبريچ 2 - ابراهيم پور داود از پاريس 3 - اشرف زاده از فرانسه 4 - ميرزا محمدخان قزويني از پاريس 5 - محمدعلي جمال زاده از سوئيس 6- نصرالله خان جهانگير از سوئيس 7 - سعدالله خان درويش از سوئيس 8 - راوندي از سوئيس 9 - ميرزا اسماعيل نوبري از اسلامبول. 10 - حاج اسماعيل اميرخيزي از تركيه 11- ميرزا آقا تاله ملت و ميرزا اسماعيل يكاتي از اسلامبول افراد فوق با هم قرار گذاشتند و به آلمان رفتند و با هم قرار گذاشتند براي مبارزه با تجاوز بيگانگان روانه ايران شوند. سعدالله خان درويش وارد ايران شد و براي ياري ايل سنجابي به جنگ انگليسيها رفت و پس از آن جذب نهضت جنگل شد و به ميرزا كوچك خان پيوست و به عنوان (ديلماج يا مترجم) در خدمت ميرزا بود و طي حكمي از رهبر نهضت فرماندهي پادگان و مركز آموزش نظامي گوراب زرميخ را برعهده گرفت.
(سماع سوختن)
عشق شاديست، عشق آزاديست
عشق آغاز آدمي زاديست
عشق آتش به سينه داشتن است
دم همت بر او گماشتن است
زندگي چيست، عشق ورزيدن
زندگي را به عشق بخشيدن
زنده است، آنكه عشق ميورزد
دل و جانش به عشق ميارزد
*
دانه از آن زمان كه در خاك است
با دلش، آفتاب ادراك است
سرگذشت درخت ميداند
رقم سرنوشت، ميخواند
گرچه با رقص و ناز در چمن است
سرنوشت درخت، سوختن است
*
آن درخت كهن منم كه زمان
بر سرم راند، بس بهار و خزان
دست و دامن تهي و پا دربند
سركشيدم به آسمان بلند
آذر خشم گهي نشانه گرفت
گه، تگرگم به تازيانه گرفت
بر سرم، آشيانه بست، كلاغ
آسمان، تيره گشت، چون پرزاغ
مرغ شبخوان كه با دلم ميخواند
رفت و اين آشيانه خالي ماند
آهوان گم شدند در شب دشت
آه از آن رفتگان بيبرگشت
*
گرنه گل دادم و بر آوردم
بر سري چند سايه افكندم
دست هيزم شكن فرود آمد
در دل، هيمه، بوي دود آمد
كنده پير آتش انديشم
آرزومند، آتش خويشم
*
تقديم به دوستان همدل سي ساله:
زندگي،هنگامه فريادهاست
سرگذشت درگذشت يادهاست


