آپارات

آسیاتک

نیازمندی‌ها

مکمل‌های بدنسازی
پروتئین وی

خرید محصولات ارگانیک

شارژر فندکی

خرید ویلا خانه دریا

سئو سایت تضمینی

خرید بک لینک قوی

خرید رپورتاژ آگهی

دکتر پوست مشهد

سقف متحرک آلومینیومی

آموزش حضوری ارز دیجیتال در تهران

ثبت شرکت، برند و کارت بازرگانی

کتاب صوتی

خرید اکانت chatgpt

لوازم یدکی تالیسمان تهران

آموزش فارکس برای ایرانی ها

سرور اچ پی

اجاره خودرو در تهران

بهترین ارز دیجیتال

سکه پارسیان بهتر است یا سکه گرمی

خرید پکیج دیواری

توتون طبیعی آروماتو

خرید کادو دخترانه

6 خرداد

هاست وردپرس

خرید فالوور اینستاگرام

مودم فیبرنوری مخابرات

آلپاری

فروش سرور اچ پی ماهان شبکه

لوازم جانبی دستگاه تزریق

افزایش سرعت سایت

لابراتوار چاپ عکس نورقائم

خرید یخچال فریزر فروشگاهی

ارسال بار به ترکیه

خرید طلا با اجرت مناسب و بدون مالیات

فیلم دوبله فارسی

تعمیر لوازم خانگی

خیریه سرطان بنیاد همدلی | کمک به سرپرستان مبتلا به سرطان

سایت خرید طلا

ترندو

هزینه دندانپزشکی 1405

فالوور واقعی ایرانی

https://akharinnews.com/images/1402/11/06/IMG_9424.PNG

تاریخ انتشار: دوشنبه, 17 فروردين 1393 ساعت 13:58

ديالوگ‌های خاطره‌انگيز سريال پايتخت/ نقی: من در منزل داماد من سکونت دارم ...

ديالوگ‌هاي خاطره‌انگيز مجموعه پايتخت: «خون بخواي 50 ليتر 60 ليتر 70ليتر من در خدمتت مي‌ذارم ولي کليه فرق داره... »

نقي: من در منزل داماد من سکونت دارم؛ هيچ داغي بزرگ‌تر از اين نيست! دارم به قهقرا مي‌رم من؛ فقط بذاريد «برم» من!

***

نقي: ﻣﻦ ﻣﯿ‌ ﺨﻮﺍﻡ ﺑﺪﻭﻧﻢ ﺍﯾﻦ ﺩﺳﺘﻪ ﺑﯿﻠﯽ ﮐﻪ ﺩﺍﺩﻥ ﺩﺳﺘﻪ ﺟﻨﺎﺏ ﻋﺎﻟﯽ، ﺁﯾﺎ ﺿﺎﻣﻦ ﻧﺪﺍﺭﻩ ﮐﻪ ﺩﺳﺘِﺘﻮ ﮔﺬﺍﺷﺘﯽ ﺭﻭ ﻣﺎﺷﻪ ﺗِﺮﺭﺭﺭﺭﺭﺭﺭﺭﺭﺭﺭﺭﺭ

***

نقي: ببين من يه تار گنديده زنم به سر تاپاي تو مي‌ارزه! هما من قاطي کنم مردو زن حاليم نميشه‌هااااآ

***

نقي: مامان خوب هستي؟ رو براهي؟ جات خوبه؟ مامان بهت گفتم من کشتي رو باختم. من همه چي رو باختم مامان ...

قبلا بودي، يه دستي سر من مي‌کشيدي، يه مهرباني با من مي‌کردي الان که ...

مامان جان يه دعا کن يه فرجي بشه، شبه عيدي من و زن و بچه من، من شرمنده نشن مادر جان ....

مادر اگر زحمتي نبود يه شب يه تک پا هم بيا به خواب بابا يه صحبتي باهاش بکنين عشق تو ديوانه کرده

مادر جان من پيش پيش عيد تو هم تبريک مي‌گم، من معذرت مي‌خوام من دير به دير ميام مادر جان.

***

باريکلا شعبون کد خدا باريکلا...

***

بابا پنجعلي: عباس معصوميه؟

***

اوس موسي: چار ساعته موخام بُرُم مُستراح روم نِمِشه يکي ر بيدار کُنم بُکُم مو رِ ببر.. مو تا حالا سر بار کسي نبودُم، مگه مستراح درد کميه؟

نقي: يه زحمتي بکش نياز به دستشويي پيدا کردي اسم اي دستشويي ر جلوي کسي نبر. بده ديگه، هي مي‌گي نقي، نقي.

اوس موسي: يعني چي بُگُم دستشويي ندارُم؟ ماخاي بُگُم سرويس دارُم؟

نقي: نه، مثلا بگو خسته نباشيد.

اوس موسي: ها، نقي جان! خسته نباشيد.

***

هما: آقا! ببخشيد گنجيشک 3 کودومه؟

عابر: I can not speak persian!

نقي: گنجِشک! گنجشک!

عابر: no understand!

هما: بيرد تيري!

نقي: بِرد بِرد بِرد بِرد!

هما: نمي‌فهمه بابا! از يکي ديگه بپرسيم!

پنجعلي: اجنويه؟

ارسطو: آره پنجعلي جان فکر کنم زياد اومديم بالا مرز رو رد کرديم!

***

ارسطو: خانوم فدوي يه سوال دارم! خانوم فدوي!

آيا ازدواج به خاطر املاک دنيا کار خوبيست؟!

آيا ازدواج با يک مرد عنکبوتي که کارش اينه اين ور و اون ور بپره کار خوبيست؟!

آيا ازدواج با يک بچه ننه! با يک مردي که عروسک بازه جلفه! کار خوبيست؟!

فحواي کلام من اينه!

خلايق هر چه لايق!

الو خانوم فدوي!

من مي‌خواستم بگم من چي کمتر از اون آقا دارم که شما به اون متمايل شدين؟!

گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد؟!

من دسشويي هستم! من دسشويي هستم!

آخ آخ آخ! ضبط شد!

***

ارسطو: الان من اگه کليه بخوام شما به من نميدي

نقي: خير اصلا نميدم اصلا و ابداا

ارسطو: عاقا مسخره بازي در نيار به من که ديگه نگووو، عاقا من که تو رو مي‌شناسم، عاقا معلومه که کليه مي‌دي، خون مي‌خواستم تو ندادي؟ کليه‌ام بخوام ميدي ديگه.

نقي: عاقا جان خون فرق داره تو الان به من بگو خون - خون بخواه من 50 ليتر 60 ليتر 70ليتر من در خدمتت مي‌ذارم ولي کليه فرق داره مگر اين‌که من 3 تا کليه داشته باشم.

***

نقي:من ميگم ور داريم رييس جمهور رو با اسم کوچيک صدا بزنيم! اين‌جوري احساس صميميت مي‌کنه!!

هما: آخه آدم تو نامه اداري رييس جمهور رو با اسم کوچيک مي‌نويسه؟!

ارسطو: رييس جمهور خاکيه! خاکي! خاکي! قلب شما چي مي‌گه؟

خانوم فدوي: اين حرفا رو ول کنين برين سر اصل مطلب!

ارسطو: آره اصل مطلب! اصل مطلب: مشکلات ما چيست؟!

نقي: اجازه بده! مشکلات! بنويس کلا به ما رسيدگي شود!

***

زن پولدار: من الان شما رو از کجا آوردم؟

نقي: از کنار خيابوون!

زن پولدار: بله شما چقدر بايد کنار خيابوون باستيد، تا يکي شما رو ببره سر کار؟

نقي: متوجه نمي‌شم من!؟

زن پولدار: مي‌بيني؟ مي‌بيني آقا سروش! شما اگه درس نخوني آيندت ميشه يکي مثله اين آقا!

که بايد صبح تا شب وايسه کنار خيابون که شايد يکي ببرتش سره کار!

4707 نمایش

نظر دادن