آپارات

آسیاتک

نیازمندی‌ها

مکمل‌های بدنسازی
پروتئین وی

خرید محصولات ارگانیک

شارژر فندکی

خرید ویلا خانه دریا

سئو سایت تضمینی

خرید بک لینک قوی

خرید رپورتاژ آگهی

دکتر پوست مشهد

سقف متحرک آلومینیومی

آموزش حضوری ارز دیجیتال در تهران

ثبت شرکت، برند و کارت بازرگانی

کتاب صوتی

خرید اکانت chatgpt

لوازم یدکی تالیسمان تهران

آموزش فارکس برای ایرانی ها

سرور اچ پی

اجاره خودرو در تهران

بهترین ارز دیجیتال

سکه پارسیان بهتر است یا سکه گرمی

خرید پکیج دیواری

توتون طبیعی آروماتو

خرید کادو دخترانه

6 خرداد

هاست وردپرس

خرید فالوور اینستاگرام

مودم فیبرنوری مخابرات

آلپاری

فروش سرور اچ پی ماهان شبکه

لوازم جانبی دستگاه تزریق

افزایش سرعت سایت

لابراتوار چاپ عکس نورقائم

خرید یخچال فریزر فروشگاهی

ارسال بار به ترکیه

خرید طلا با اجرت مناسب و بدون مالیات

فیلم دوبله فارسی

تعمیر لوازم خانگی

خیریه سرطان بنیاد همدلی | کمک به سرپرستان مبتلا به سرطان

سایت خرید طلا

ترندو

هزینه دندانپزشکی 1405

فالوور واقعی ایرانی

لوازم ضروری کمپینگ

دانلود رمان

دانلود رمان شوهر آهو خانم

فوری اپ

https://akharinnews.com/images/1402/11/06/IMG_9424.PNG

تاریخ انتشار: شنبه, 19 خرداد 1396 ساعت 11:54

ماجراي شگفت انگيز تارزان ويتنام! +تصاویر

زندگي شگفت آور اين مرد در دل طبيعت، او را به انساني عجيب و غريب و اسرارآميز تبديل کرده است.

در يکي از شب هاي سال 1972 يکي از روستاهاي ويتنام توسط ارتش آمريکا بمباران و کاملا ويران شد. يک کهنه سرباز ارتش ويتنام شمالي بعد از اين که همسر و دو فرزندش را از دست داد، شبانه با کودک دو ساله اي که در آغوش داشت تصميم گرفت براي در امان ماندن تنها عضو باقيمانده خانواده اش، به دل جنگل فرار کند. در سال 2012، خبر پيدا شدن يک پيرمرد و پسرش در جنگل هاي ويتنام مثل بمب در رسانه هاي خبري سروصدا به پا کرد. پسر، هووان لانگ نام داشت که از زمان فرار او و پدرش به اعماق جنگل، 41 سال مي گذشت.

او تا زمان پيدا شدن، به غير از پدرش با هيچ انسان ديگري روبرو نشده بود و تنها تعداد کمي از کلمات زبان مردم ويتنام را مي دانست. او کاملا با زندگي مدرن امروزي بيگانه بود. اين پدر و پسر در بالاي درختان زندگي کرده و با شکار کردن، شکم خود را سير مي کردند. زندگي عجيب و غريب اين مرد چهل و چهار ساله که به «تارزان ويتنام» معروف شد، دنيا را شگفت زده کرد.

هون وان لانگ در جنگل

در نوامبر 2016، آلوارو سرزو، مديرعامل شبکه تلويزيوني دوکاستاوي که مستندهاي مربوط به زندگي اشخاص عجيب را مي سازد، تصميم گرفت براي گذراندن تعطيلات، به مناطق دور افتاده سفر کند.

او در سفر شگفت انگيز خود، با هووان لانگ ملاقات کرد و از لانگ خواست براي استفاده در فيلم مستندي که در حال ساخت بود، چند مورد از تکنيک هاي بقا در جنگل را به او آموزش دهد اما در نهايت اين ملاقات باعث شد سرزو به مدت پنج روز با «هووان لانگ» به قلب جنگل برود؛ جايي که لانگ بيش از 40 سال گذشته را در آنجا زندگي کرده و در آنجا بزرگ شده بود. هووان لانگ در اين جنگل، تجربيات جالب و شگفت انگيزي را در اختيار سرزو گذاشت. آلوارو سرزو بعد از بازگشت از سفر اسرارآميز خود درباره تجربياتي که در اين سفر به دست آورده بود در وبلاگش نوشت: «در همان چند ساعت اوليه اي که من با هووان لانگ آشنا شدم، از او درباره تکنيک هاي اوليه بقا در جنگل کمک خواستم.

او تا آنجا که مي توانست به من اطلاعات داد. انگار او بسيار مشتاق بود تا به زندگي گذشته اش در جنگل بازگردد. هووان لانگ درباره توضيح روش زندگي اش طي 40 سال گذشته، يک دقيقه هم ترديد نکرد و دعوت من را براي همکاري پذيرفت. بنابراين من و يک مترجم زبان ويتنامي به همراه هووان لانگ به دل جنگل رفتيم تا اين مرد شگفت انگيز داستان زندگي اش را براي ما شرح داده و به ما نشان دهد که چگونه توانسته اين همه سال در سرما و گرما در دل جنگل و به دور از تمدن دوام بياورد و حتي به بيماري خاصي دچار نشود.»

مرد جنگل هاي ويتنام

هووان لانگ و پدرش بيش از چهار دهه در جنگل هاي کوهستاني انبوه ويتنام زندگي کردند و طبق گفته لانگ به خاطر پيشروي انسان ها جنگل، تقريبا پنج بار مجبور شدند مکان زندگي شان را تغيير دهند.

خانه هووان لانگ و پدرش، يک خانه درختي بود که پايه اصلي آن را تنه ضخيم و قطور درختي قديمي تشکيل مي داد و آنها با کمک شاخ و برگ درختان براي خانه شان سقف و ديوار درست مي کردند.

در ابتدا لانگ و پدرش در زمين هاي پست و مسطح که به نظر گرم تر مي آمد و دسترسي به آب راحت تر بود خانه خودشان را مي ساختند اما کم کم براي محافظت از خودشان در برابر حيوانات وحشي يا بارندگي هاي شديد فصلي مجبور شدند خانه خود را از روي زمين به بالاي درختان انتقال دهند. به هر حال به خاطر بارش باران هاي سنگين و جريان شديد آب رودخانه ها که باعث مي شد آب ها اغلب گل آلود باشد، هووان لانگ و پدرش مجبور به جوشاندن آب بودند.

آنها حتي بيشتر اوقات قبل از اين که آب خوردني خودشان را بجوشانند آن را از فيلتري رد مي کردند تا آشغال هايي که در آب بود از آن جدا شود. همچنين اين پدر و پسر رژيم غذايي بسيار متنوعي داشتند. آنها ميوه و سبزيجات، عسل و تقريبا هر گونه گوشت حيواني را که گيرشان مي آمد مي خوردند.

آلوارو سرزو مي گويد: «هنگامي که با هووان لانگ، پنج روز را در قلب جنگل هاي اسرارآميز ويتنام گذراندم، توانايي او در جمع آوري غذاي وحشي در جنگل من را شگفت زده کرد. براي لانگ اکثر گياهان جنگل خوراکي بودند. گوشت هاي مورد علاقه يانگ، گوشت ميمون، موش، مار، تمساح، قورباغه، خفاش، پرندگان و ماهي بود که لانگ به طرز حيرت انگيزي آنها را به راحتي شکار مي کرد.»

اين پدر و پسر در ماهيگيري مهارت زيادي داشتند طوري که تنها با خيره شدن به ماهي هاي درون رودخانه به سرعت و با دست خالي، ماهي مي گرفتند.

سرزو مي گويد: «براي هووان لانگ هيچ کدام از قسمت هاي بدن جانوري که شکار مي کنند بي مصرف نيست و او با مهارت باورنکردني از تمام بخش هاي آن جانور استفاده هاي مفيد مي کند. در آن پنج روزي که من همراه لانگ در جنگل بودم ديدم که او چگونه خفاش ها را به راحتي شکار مي کنند و آنها را مانند دانه هاي زيتون مي خورد. او حتي به راحتي موش ها را شکار مي کند. به هر حال به نظر مي رسد چيزهاي کمي در اطراف محل زندگي اين پدر و پسر عجيب و غريب باشد که زندگي آنها را تهديد کند.»

طي 40 سال گذشته، لانگ و پدرش در هر حالي شعله کوچکي از آتش را هميشه روشن نگه مي داشتند. آنها انواع ابزار، کارد و چنگال و همچنين ظروف پخت و پزي را که انسان ها به صورت پراکنده در سراسر جنگل رها کرده بودند، استفاده مي کردند. همچنين آنها از ظروف آشپزخانه مثل تابه، قابلمه و بشقاب که از آلومينيوم ساخته شده بود استفاده مي کردند. لانگ و پدرش اين ظروف را از يک هليکوپتر آمريکايي که در همان سال هاي اوليه جنگ ويتنام در جنگل سقوط کرده بود، پيدا کرده بودند.

نکته جالب ماجرا اين بود که لانگ هرگز در مورد هليکوپتري که پيدا کرده بودند، برايش سوالي پيش نيامده بود که اين شيء غول پيکر از کجا پيدايش شده است و پدرش هم به او توضيحي در اين باره نداده بود.البته هر زمان در آسمان هواپيمايي رد مي شد و لانگ در مورد آن از پدرش سوال مي کرد تنها پاسخي که مي شنيد اين بود که آن يک شيء غول پيکر آهني است که بعضي وقت ها در آسمان ديده مي شود و پدر لانگ براي اين که پسرش در اين مورد کنجکاو نشود و سوال هاي بيشتري نپرسد، هيچ توضيح ديگري نمي داد.

لانگ و پدرش هيچ وقت با دست خالي غذا نخوردند و از همان ابتدا پدر لانگ چپستيک هايي (چوب مخصوص غذا خوردن چيني) از جنس بامبو درست کرده و به لانگ نيز از کودکي آموزش داد که با اين چپستيک ها غذا بخورد. پدر لانگ با يک زبان محلي خاص که مخصوص يک اقليت قومي ويتنامي است صحبت مي کند اما لانگ فقط مي توانست تا عدد 10 بشمارد و از نظر او هيچ دليلي براي يادگيري اعداد بالاتر وجود نداشت.

سرزو مي گويد: «از لانگ پرسيدم پس چگونه وقتي 15 خفاش شکار مي کردي به پدرت توضيح دادي که آنها 15 عدد بودند و او در پاسخ گفت من فقط به پدرم گفتم آنها بيشتر از 10 تا بودند و همين کافي است.» لانگ حتي نوشتن و شمارش اعداد را نمي داند و به همين دليل کمبود غذا و آب براي آنها هرگز يک مشکل به حساب نمي آمد و مشکلي بي اهميت بود.

تارزان ويتنام بعد از بازگشت به زادگاهش زندگي جديدي را شروع کرده است.

بازگشت به زندگي

در دنياي مدرن امروزي، انسان ها براي توسعه شهرها و مکان زندگي شان، جنگل ها را از بين مي برند، ويتنام نيز از اين قاعده مستثني نبود، به ويژه طي دو دهه گذشته در ويتنام، انسان ها براي ساختن خانه و توسعه شهرها در جنگل ها پيشروي زيادي کرده اند و باعث نابودي جنگل ها شده اند، به همين خاطر طي سال ها، پدر هووان لانگ از آنجا که مي ترسيد پسرش با ديدن زندگي مدرن ديگر نخواهد در جنگل زندگي کند، با پيشروي مردم در جنگل، آنها هم بيشتر به دل جنگل مي رفتند و خانه شان را اغلب در مکان هاي بکري که پاي هيچ انساني به آنجا نرسيده بود، مي ساختند.

بنابراين با پيشروي مردم در جنگل، آنها بيشتر از کوه هاي پوشيده از درختان بالا مي رفتند تا جايي که به قله کوه هاي جنگلي رسيدند. در نهايت به اين نتيجه رسيدند که ديگر بيش از اين راه به جايي ندارند و در واقع قله کوه نقطه پايان پيشروي اين پدر و پسرش در جنگل بود، بنابراين رويارويي آنها با ديگر انسان ها اجتناب ناپذير بود و دقيقا همان زمان بود که برادر ديگر لانگ درباره زنده بودن و ديده شدن پدر و برادرش در جنگل، از شکارچياني که به صورت اتفاقي آنها را در جنگل ملاقات کرده بودند، مطلع شد

در حالي که پدر خانواده فکر مي کرد بعد از بمباران روستا، هيچ کدام از افراد خانواده اش زنده نمانده اند اما روستايياني که از حادثه بمباران جان سالم به در برده بودند، برادر ديگر لانگ را از زير آوار نجات داده بودند.

زماني که برادر لانگ از زنده بودن پدر و برادرش باخبر شد سعي کرد تا با آنها ارتباط برقرار کند و آنها را به زندگي عادي در روستاي شان برگرداند. در ابتدا پدر خانواده با اين پيشنهاد به شدت مخالفت مي کرد اما به دليل اين که در 85 سالگي، ديگر توان راه رفتن نداشت بالاخره او و لانگ پذيرفتند که به روستا برگردند اما نکته جالب اين بود که لانگ که تا آن زمان هيچ اتومبيلي نديده بود در مسير بازگشت دائما به اتومبيلي که او و پدرش را سوار کرده بود با تعجب نگاه مي کرد.

قسمت جالب تر ماجرا اين بود که وقتي لانگ براي اولين بار وارد روستا شد و ديد مردم از حيوانات نگهداري مي کنند بسيار شگفت زده شد. هووان لانگ مي گويد: «اوايل که وارد روستا شده بودم، شب هنگام که نور چراغ، اتاق را روشن مي کرد خيلي تعجب مي کردم. به نظر من ديدن اشياء در شب با نور چراغ چيز فوق العاده اي است و من از آن خيلي لذت مي برم.»

لانگ زماني که براي اولين بار يک تلويزيون را ديد، به دليل اين که وقتي خيلي جوان بود پدرش در مورد آن با او صحبت کرده و برايش نحوه کار کردن اين وسيله را توضيح داده بود، اين را مي دانست که افرادي که در تلويزيون ديده مي شوند، واقعا درون جعبه نيستند.

طي 40 سالي که لانگ و پدرش در جنگل زندگي مي کردند به ندرت دچار بيماري مي شدند. در واقع بيماري هايي که اين پدر و پسر به آن دچار شده بودند محدود مي شد به سالي يک بار سرماخوردگي و گاهي اوقات درد معده، اما زماني که آنها وارد روستا شدند و به زندگي اجتماعي روي آوردند با انواع و اقسام باکتري ها و ويروس هايي روبرو شدند که بدن افراد ديگر در برابر اين باکتري ها و ويروس ها مقاوم شده بود اما لانگ و پدرش سال اول زندگي در روستا، دائما به بيماري هاي مختلف دچار مي شدند تا زماني که بالاخره سيستم ايمني بدن شان به آن ميکروب ها عادت کرد.

از لحاظ باور و اعتقادات مذهبي، لانگ طبق تعاليمي که پدرش به او داده بود به وجود خدا ايمان داشت اما فکر مي کرد ماه توسط انسان ها ساخته شده است و هر شب از آسمان با يک ريسمان آويزان مي شود. همچنين لانگ در مورد مرگ و زندگي پس از مرگ کاملا آگاه بود اما دوست نداشت در مورد آن صحبت کند.

سرزو مي گويد: «ذهن لانگ مانند کودکي يکساله، بکر و دست نخورده است و فيزيولوژيست بيمارستاني که لانگ را بارها مورد معاينه و آزمايش قرار داده است نيز گفته من را تاييد مي کند. ذهن لانگ عاري از هر گونه تعصبات عقيدتي و نژادي است. من بعد از اين که چند روز با لانگ صحبت کردم متوجه شدم او حتي به سختي قادر به تمايز بين زنان و مردان است.»

لانگ علاقه شديدي به گوشت ماهي دارد و مي داند ماهي هاي زيادي در اقيانوس زندگي مي کنند اما هرگز دريا را نديده و هيچ کنحکاوي براي ديدن آن از خودش نشان نمي دهد. او حتي معني و مفهوم ملت را نمي فهمد و نمي داند که زمين گرد است. اگرچه اکنون لانگ تمام وقت خود را در روستا صرف مي کند اما هنوز هم در مورد قوانين اجتماعي بسيار کم اطلاع است. او به همه اعتماد مي کند و مانند يک کودک مطيع است و به سختي فرق بين خوب و بد را تشخيص مي دهد.

در اين روزها لانگ در سن چهل و چهار سالگي به همراه برادرش روي زمين زراعي خانوادگي شان کار مي کند. به هر حال اگرچه سال اول ورود لانگ به روستا و زندگي اجتماعي، براي او بسيار سخت بود و با مشکلات زيادي مثل ابتلاي دائمي به انواع بيماري ها روبرو شد با اين حال هووان لانگ موفق شد با خوشحالي زياد، خودش را با زندگي جديد تطبيق دهد و از زندگي تازه اش و آزادي لذت مي برد.

منبع: مجله همشهري سرنخ

1545 نمایش

نظر دادن