یک روز عادی؛ مانند بقیه روزها شروع میشود. با همان غر و لندهای زیرلب و حسرت چند دقیقه خواب بیشتر. کمی که گذشت، فکر خواب شیرین کمکم کنار میرود و دغدغههای روزانه جایش را میگیرد، همانطور که هنوز لای ملحفه وول میخوری، نگاهت را به سقف دوختهای و به انبوه کارهای امروز فکر میکنی. یکی دو قرار کاری، نامهای اداری که مدتهاست باید بنویسی، ثبت نام در کلاس آموزشی، وقت دندانپزشکی و... به تنت پیچ و تابی میدهی و تمام عزمت را برای برخاستن، جزم میکنی. در همان حال که مشغول شستن صورتت هستی، با خودت فکر میکنی که امروز نرخ دلار چقدر است و یورو چقدر بالا رفته و لابد قیمت سکه هم اندک نوسانی داشته است. سوار اتومبیل میشوی و طبق عادت هر روز پیچ رادیو را میچرخانی تا به قول معروف، بفهمی دنیا دست کیست!
موزیک ملایمی فضای داخل اتومبیل را پر میکند. ذهنت کمی آرام میگیرد و با ملودی همراه میشوی. چند دقیقهای به همین منوال میگذرد و موزیک همچنان در حال پخش است. قطعه دوم و سوم هم که پخش شد، دیگر حوصله ات سر میرود. با خودت فکر میکنی که حتماً فرکانس اشتباه است. پیچ رادیو را میپیچانی تا سر از ایستگاهی دیگر دربیاوری. اما با کمال تعجب همه جا کم و بیش چنین برنامههایی در حال پخش است. مسابقه سرگرمی، نمایش رادیویی و موسیقی. ساعت را نگاه میکنی که دقیقاً 8 صبح را نشان میدهد. با خودت میگویی، حالا وقتش است و منتظر صدای دینگ دینگ آشنا و شروع اخبار صبحگاهی میمانی. عقربه بزرگ به دقیقههای یک، 5 و 10 میرسد و هنوز خبری از اخبار نیست. به جایش صدای موسیقی که حالا به طرز ناخوشایندی به نظرت مضحک میرسد، به گوش میرسد. با عصبانیت رادیو را خاموش میکنی و راه محل کار را پیش میگیری. روی میز کارت برعکس هر روز خبری از روزنامه نیست. اهمیتی نمیدهی و چشم میدوزی به صفحه رایانه و تا باز شدن سایتهای مورد نظرت صبر میکنی. « وای خدای من! نه!» صفحهها که باز میشود، سر جایت میخکوب میشوی. هر صفحه، با یک رنگ جلوی چشمت قرار میگیرد. خبری از سطرها و نوشتهها نیست؛ فقط حجم رنگی است که به سوی تو سرازیر میشود و بیشتر کلافه ات میکند. احتمالاً مشکلی پیش آمده است؛ مشکلی اساسی! وگرنه چطور میشود که این همه خبرگزاری به یک باره تعطیل شوند و روزنامهها هم دست از کار کشیده باشند. سراغ بقیه همکارانت میروی. هیچ کس از چیزی خبر ندارد. همه امروز اتفاقات مشابه را تجربه کردهاند. ناگهان فکر بکری به ذهنت میرسد و خودت را سرزنش میکنی که چرا تا به حال به این فکر نیفتاده ای.
تلویزیون را روشن میکنی و یکراست میروی سراغ شبکه خبر. تصویر باغ گلی رنگارنگ میآید جلوی چشمت و موسیقی شادی هم در حال پخش است. خبری از زیرنویس نیست. صبر میکنی و به خودت امیدواری میدهی که چند دقیقه دیگر پخش اخبار آغاز میشود اما باز هم تصویر گلها و صدای موسیقی است که هرلحظه تو را ناامیدتر از قبل میکند.
زیر لب میگویی: کاش حداقل میفهمیدیم دلار چند است! و بعد یادت میآید که حتی دمای هوا را هم نمیدانی، چه برسد به نرخ دلار!
قسمت بدترش این است که نمیدانی چه خبر شده و چرا به یکباره هرگونه ارتباط با دنیای اخبار قطع شده است. ناگهان انبوهی از افکار منفی به سوی مغزت سرازیر میشود؛ نکند از سوی دشمنان مورد حمله قرار گرفتهایم و کنترل تمامی رسانهها هم به دست آنها افتاده است؟! در این صورت چرا همه چیز ظاهراً امن و امان به نظر میرسد؟ یا اینکه احتمال میدهی منظور خاصی از این اتفاقات، مدنظر است. شاید یک جور امتحان باشد برای اینکه اهمیت مسأله دانسته شود. شاید هم کسی به تمام خبرگزاریها و رادیو و تلویزیون نفوذ کرده و راه ارتباطی همه آنها را قطع کرده است. اما این چه سودی برایش خواهد داشت؟! آیا قرار است مردم برای مدتی طولانی در این بیخبری باقی بمانند و یا اینکه پس از این طبق سلیقه فرد یا گروهی خاص، از خبرها مطلع شوند؟!
تمام این فکرها مدام در ذهنت مرور میشود و تو را هر لحظه بیشتر از قبل میترساند. تلفن را برمیداری و با افراد خانوادهات تماس میگیری. آنها اطلاعات جسته و گریختهای را در مورد اتفافات محل زندگی و کار خود در اختیارت میگذارند. با خودت میگویی: همینش هم غنیمت است. همین که بدانی مثلاً امروز صبح ماشین آقا رضا، همسایه دو خانه آن طرفتر مادرت را دزد برده و یا اینکه در محله پسرخاله ات بار میوه نیامده چون تره بار مرکزی آتش گرفته و بخش زیادی از آن آسیب دیده است.
سراغ دوستانت هم میروی و اطلاعاتی هم از آنها کسب میکنی. در همین گفتوگو هاست که متوجه میشوی فلان تونل به علت تعمیرات، تا چند روز دیگر بسته است و نمایشگاهی بزرگ در آن سوی شهر افتتاح شده که تا 5 روز دیگر دایر است. اخبار ترافیک را هم تا جایی که محدوده ارتباطاتت اجازه میدهد، میگیری که گویی تفاوت محسوسی با روزهای گذشته نداشته و بر همان منوال بوده است. یک جورهایی هم وسوسه میشوی که خودت به چند تا صرافی سر بزنی و نرخ دلار و سکه و طلا را بگیری و به بقیه هم اطلاعرسانی کنی. حالا دیگر احساس میکنی که از آن بیقراری قبل کاسته شده و کمی آرامتر شدهای. اما به هرحال این اطلاعات و اخبار پراکنده، آنقدرها که باید راضیات نکرده و ته دلت خیلی دوستداری که بدانی اوضاع سیاست روز چطور است و در نقاط دیگر دنیا چه اتفاقاتی روی داده و مناسبات کشورها با هم چگونه بوده است.
روزت با همین افکار سپری میشود. شب آرام آرام از راه میرسد و تو مسیر خانه را در سکوت طی میکنی. یادت میآید که بارها در دلت آرزو کردهای که روزی را بدون دغدغه و بیخبر از دنیا بگذرانی و این روز، همان روز است که آرزویش را داشتهای. جملهای طلایی در گوشت زنگ میزند: «مراقب چیزی که آرزو میکنی باش! شاید برآورده شود!»
به خانه که میرسی، به عادت همیشه سراغ تلویزیون میروی تا اخبار شبانگاهی را بشنوی. یادت میافتد که خبری از اخبار نیست اما همچنان امیدداری که مشکل حل شده و همه چیز به روال قبل برگشته باشد. امیدواریات بیهوده بوده، چون به محض اینکه تلویزیون را روشن میکنی، همان اتفاقات امروز تکرار میشود و ناچار میشوی دوباره سراغ تلفن بروی تا ببینی دوستان و آشنایان خبر تازهای از اطراف و اکناف دارند یا نه! تازه امروز است که جمله «چه خبر؟» معنا و مفهومی عمیق در مکالماتت پیدا میکند و کسی که آن سوی خط است میداند که وقتی میپرسی چه خبر، انتظار شنیدن جملههای کلیشهای را نداری و فقط و فقط دوستداری اخبار را بدانی، حالا هرچه میخواهد باشد و اینجاست که حتی اخبار بیارزشی مانند بگومگوی فروشنده سوپری سر کوچه با مشتری بداخلاق و بازگشت همسایه قدیمی از سفر دوهفتهای هم برایت جذاب به نظر میرسد.
وقت خواب که میشود، ترسی مبهم تو را فرا میگیرد. فکر فردا، لحظهای رهایت نمیکند؛ فکر اینکه صبح از خواب برخیزی و دوباره اتفاقات امروز تکرار شود. گرفتن اخبار ناقص از دیگران فوق فوقش برای یک روز، جوابگوی نیاز به دانستن خبرها باشد، اما تکلیف روزهای دیگر چه میشود؟!
گیرم که چند خبر پراکنده هم از سطح شهر به دست بیاید، اما باقی اخبار چه؟ مگر میشود مثلاً خاله جان را فرستاد به عراق تا اخبار تازهای از داعش به دست آورد و یا به پسر عمو جان حکم کرد که باید یک لنگ پا دم در وزارت امور خارجه بایستد تا بفهمد چه کسی میرود و چه کسی میآید و تازه در این صورت هم باز موضوع دیدارها و مفاد گفتوگوها را از کجا باید بفهمد؟!
نه؛ اصلاً عملی نیست. حتماً باید راه دیگری پیدا کرد و به فکر چارهای دیگر بود برای جامعهای که تمام کانالهای ارتباطیاش با دنیای اخبار قطع شده و تمام خبرنگارانش هم گویی به یک باره آب شده و به زمین فرو رفتهاند!
با همین فکرها خوابت میبرد و در خواب هم گویی در جدال با اتفاقات روز گذشته، همچنان درگیر هستی. صبح روز بعد که چشمانت را باز میکنی، باز هم حسرت خواب بیشتر و دغدغههای روزانه است که سراغت میآید. ناگهان به یاد میآوری که روز قبل چگونه سپری شده است. با یک جهش از رختخواب بلند میشوی و خودت را به نخستین رسانه ممکن میرسانی. صفحه سایت خبری مورد علاقه ات روی گوشی تلفن همراه، باز میشود. نفسات را رها میکنی و آسودگی در تمام سلولهایت جاری میشود. برای اینکه مطمئن شوی، سراغ تلویزیون میروی. شبکه خبر مانند همیشه،کار خودش را انجام میدهد. ولعی عجیبداری که از تمام خبرها آگاه شوی.
یاد دیروز میافتی. لحظهای شک میکنی که شاید تمام اتفاقات را در خواب دیدهای. تمام آن روز را؛ یک روز بیخبر!
منبع: ایران


