آپارات

آسیاتک

نیازمندی‌ها

مکمل‌های بدنسازی
پروتئین وی

خرید محصولات ارگانیک

شارژر فندکی

خرید ویلا خانه دریا

سئو سایت تضمینی

خرید بک لینک قوی

خرید رپورتاژ آگهی

دکتر پوست مشهد

سقف متحرک آلومینیومی

آموزش حضوری ارز دیجیتال در تهران

ثبت شرکت، برند و کارت بازرگانی

کتاب صوتی

خرید اکانت chatgpt

لوازم یدکی تالیسمان تهران

آموزش فارکس برای ایرانی ها

سرور اچ پی

اجاره خودرو در تهران

بهترین ارز دیجیتال

سکه پارسیان بهتر است یا سکه گرمی

توتون طبیعی آروماتو

خرید کادو دخترانه

هاست وردپرس

خرید فالوور اینستاگرام

مودم فیبرنوری مخابرات

آلپاری

فروش سرور اچ پی ماهان شبکه

لوازم جانبی دستگاه تزریق

افزایش سرعت سایت

لابراتوار چاپ عکس نورقائم

خرید یخچال فریزر فروشگاهی

فیلم دوبله فارسی

تعمیر لوازم خانگی

خیریه سرطان بنیاد همدلی | کمک به سرپرستان مبتلا به سرطان

سایت خرید طلا

ترندو

هزینه دندانپزشکی 1405

فالوور واقعی ایرانی

لوازم ضروری کمپینگ

دانلود رمان

دانلود رمان شوهر آهو خانم

فوری اپ

تاریخ انتشار: دوشنبه, 20 آذر 1401 ساعت 14:45

هدیه خاص شهید ابومهدی المهندس به مناسبت عقد دخترش

شهید ابومهدی المهندس به مناسبت عقد دخترش هدیه‌ای خاص به او داد؛ کتابی که در آن خاطرات یکی از زنان قهرمان در خرمشهر روایت شده است.

به گزارش روابط عمومی انتشارات سوره مهر، شهید ابومهدی المهندس در آخرین دیدار با دختر کوچکش کوثر، کتاب «صباح» روایت صباح وطن‌خواه از زنان امدادگر فعال در شهر‌های آبادان و خرمشهر در زمان اشغال خرمشهر و مقاومت مردمی را به وی هدیه داده بود.

صباح وطن‌خواه از زنان امدادگر فعال در شهرهای آبادان و خرمشهر است که در جریان اشغال خرمشهر و نیز مقاومت مردمی در مقابل اشغال نقش‌آفرینی داشته است. کتاب «صباح»، نوشته فاطمه دوستکامی در 30 فصل نوشته شده است و حجمی بالغ بر 600 صفحه دارد. پیش از این مرتضی سرهنگی، مدیر دفتر ادبیات و هنر مقاومت از این کتاب به عنوان اثری مکمل و حتی شوق‌انگیزتر از کتاب «دا» یاد کرده بود.

شهید ابومهدی المهندس در ابتدای این کتاب خطاب به دخترش نوشته است:
به عزیزم... عشقم کوثر (وما کوثر را به تو عطا کردیم)

که تنها چند روز از پیوند عقدش می‌گذرد؛ از خداوند عزوجل می‌خواهم که این عقد، مقدمه ازدواجی مبارک و تشکیل خانواده‌ای صالح و مؤمن باشد.

روایت «صباح» این دختر مجاهد و صبور و مبارک را به تو عزیز دلم تقدیم می‌کنم و امیدوارم که او برای تو اسوه و تجربه باشد. برایت طول عمر و توفیق را در زندگی سعادتمندانه ات ارزو می‌کنم ان‌شاءالله...

پدرت جمال (ابوکوثر)


در بخش‌هایی از این کتاب می‌خوانیم: 
کنجکاو شدم بدانم چه شده. گفتند وقتی نبودی سرگرد شریف‌نسب آمد مسجد و گفت خواهرها، پلیس‌راه نیرو می‌خواهد اما آن‌قدر این سربازها بی‌انگیزه شده‌اند که دیگر نمی‌شود رویشان حساب کرد، شما بیایید و قدری برایشان حرف بزنید شاید حرف شما را پذیرفتند. همان موقع شهناز می‌رود بالای یک وانت و با صدای بلند رو به سربازها می‌گوید: «پس غیرتتون کجا رفته؟ همین‌طوری وایسادید اینجا و دست روی دست گذاشتید که خاک مملکتتون به دست دشمن بیفته؟! اگه شما نمی‌تونید بجنگید، بکشید کنار تا ما زن‌ها خودمون دست به کار شیم و فکری به حال شهرمون و این مردم کنیم.»

521 نمایش

نظر دادن