به گزارش آخرین نیوز به نقل از پایگاه اطلاعرسانی آیت الله هاشمی رفسنجانی، هاشمی از "فتنه بروز نکرده" میگوید تا بدانیم اگر آزاداندیشی پیشه نکنیم، صدای متحجران بلندتر میشود. اگر کینهها را نشوئیم، رخت آشتی ملّی نمیپوشیم. اگر فقط عده معدودی بر طبل «انقلابی ناب» بکوبند، سبد انقلابیگری را روز به روز خالیتر میبینیم و اگر کسی مقابل اینها دم نزند، شاید گرفتارهمان فتنهای شویم که آقای هاشمی امروز هشدارش را میدهد که "هنوز بروز نکرده". هاشمی امروز به ظرافت هشدار فتنهای را در آینده میدهد. فتنهای به نام "تکفیر اکثریت مردم"، درست مثل همان چیزی که امروز داعش میگوید!
متن کامل این حاشیهنگاری بدین شرح است:
صبح سرد زمستانی 16 آذر 93 است که به واحد علوم تحقیقات دانشگاه آزاد میرسم. اجازه ورودم را با ماشین نمی دهند. بیرون دانشگاه جایی پیدا می کنم و راهی سالن شهید مطهری میشوم. جالب است که اینجا هم راهم نمی دهند!. بالاخره یکی از محافظان حاج آقا از دور من را دید و شناخت و راهی سالن سخنرانی ام کرد، معلوم نبود اگر ایشان نبود بالاخره به سخنرانی آیت الله میرسیدم یا نه؟
وارد سالن که می شوم سخنرانی آیت الله تازه در حال آغاز است. شکر خدا بموقع رسیدم. قلم و کاغذ درمی آورم و سریع شروع به نوشتن می کنم. به یمن دعای ملّت، آقای هاشمی این روزها بسیار سرحال و قبراق اند. همان اول صحبت هم سر مطایبه را با روحانیون حاضر در جلسه باز می کند. به شوخی رو به جمع می گوید: «وارد سالن که شدم، فکر کردم وارد فیضیه شده ام!». بعد هم برای آنکه روحانیون حاضر ناراحت نشوند، خاطره ای طنز تعریف می کند. ماجرای این بوده که چون میهمانان منزلشان اکثراً روحانی بوده اند، یک روز یاسر در بچگی در میدان آستانه که همراه مادرشان در ماشین بود و روحانیون را دید، گفت: «اینجا چقدر مهمان بابا داریم!»
آقای هاشمی در ادامه «هفته وحدت» را گرامی می دارد و از بانی آن نیز به رسم قدرشناسی ذکر خیری می کند.بعد هم سر راست می رود سراغ انتقادی صریح از 27 – 28 سال کنفرانس وحدت برگزار شده در تهران، با این تعبیر که «وحدتی از این کنفرانس ها ندیدهایم!». این گلایه را که می شنوم، یاد حرف پارسال ایشان در کنفرانس وحدت اسلامی می افتم که خیلی سر و صدا کرد. «تا کی با هم بر سر خلیفه اول بجنگیم؟». این حرف را آقای هاشمی 25 سال قبل هم زده بود.
اگر هاشمی می گوید وحدتی از کنفرانس های وحدت ندیده، از ربع قرن هشدارهایش در همین کنفرانس ها می گوید که گوش شنوایی پیدا نکرد. از اینکه به چشم خود دیده بود که عاقبت جنگ سرد «ایران و عربستان» چه می شود، ولی توجهی به نظرش نشد. جالب اینجاست که تا کار به بن بست میرسد، همه به یاد آقای هاشمی میافتند که برود عربستان و مشکلات را حل کند!. با این وضعی که امروز در عراق و سوریه و یمن و بحرین و .... میبینیم، آیا هاشمی حق دارد بگوید: «وحدتی از کنفرانس های وحدت ندیده ایم؟».
آقای هاشمی بعد از این اشاره صریح، سراغ فرهنگ می رود. فرهنگی به نام اسلام و به رسم آزاداندیشی. سال 93 برای آقای هاشمی واقعاً سال فرهنگ بود. از اولین روزهای فروردینش تا امروز که میانه دی است. در این ده ماه، جایی نبوده که ایشان برود و حرفی از «فرهنگ اسلامی» نزده باشد. البته نه آن فرهنگ متحجرانه ای که حیات و ممات اسلام را در ظاهر افراد خلاصه کرده و بس. هاشمی از اسلامی می گوید که فرهنگش فراتر از ظاهرسازی هاست. فرهنگی که به نام مقدسات، دروغ نمی گوید و تهمت نمی زند، به نام مبارزه با فساد، اختلاس نمی کند، با توهین و ناسزا بیگانه است. از تهدید اشخاص و از تحدید افکار مبرّاست. اسلامی که آزاداندیشی اش تا آنجاست که انتقاد از پیامبرش(ص)، آزاد بوده و اعتراض به علی(ع) و ولی اش در مجالس و مباحث علمی بی مجازات می مانده است. فرهنگی که هاشمی امسال بیش از همیشه از آن گفت. همان «فرهنگ قرآن» است. فرهنگی سرشار از امکان «دیالوگ با خدا». خدایی که حتی سوالات بیجای آفریده هایش را هم عقوبت نمی کند. گفتگوی خالق و مخلوق در فضایی آکنده از عطر دل انگیز رحمت و مدارا. بی هیچ عقوبتی.
آقای هاشمی در ادامه به خاطره مهمی از امام اشاره می کند. ظاهرش مطایبه ولی باطنش مطالبه است. مطایبهاش ماجرای مباحثه طلبهای با امام در سالهای خیلی دور درباره ملاصدرا بوده. از توهین آن طلبه و پاسخ امام. از اینکه امام آخرش یک کلمه گفتند «ما ادرائک ملاصدرا» و تمام. مخاطب مطالبه این خاطره اما اعتدالگراهای امروزند، تا بدانند سختی مواجهه با تعصب و تحجّر مختص امروز و دیروز نیست. مختص این دولت و آن دولت نیست. حتی مختص جمهوری اسلامی هم نیست. عمری است اسلام، در کشاکش این تقابل در رنج است. از زخم زبان هاو زدن کنایۀ زودباوری و اغفال به پیامبر(ص) تا کوبیدن تیغه شمشیر بر فرق علی(ع) و مذل المومنین نامیدن امام حسن(ع) تا اشرافی خواندن امام صادق(ع). عمری است اسلام در کشاکش این تقابل در رنج است. عجبا که هنوز هم زخم تیغه شمشیرها پابرجاست و هم بازار زخم زبان و انگ زنی ها پر رونق. ببین در آینه جام، نقش بندی غیب/ که کس به یاد ندارد، چنین عجب زمنی/ از این سموم که بر طرف بوستان بگذشت/ عجب که بوی گلی هست و رنگ نسترنی/ به صبر کوش تو ای دل که حق رها نکند/ چنین عزیز نگینی به دست اهرمنی...
آقای هاشمی در ادامه از فتنه ای می گوید که هنوز بروز نکرده. فتنه ای بنام خود حق پنداری و بقیه را کافرخواندن. فتنه ای که اگر امروز پرچمش دست داعش است، تفکرش در همین نزدیکی ها همچون ویروس ابولا در حال گسترش است و ممکن است بنامی دیگر و در جایی دیگر بروز پیدا کند، حتی در داخل نظام اسلامی!!
هاشمی از "فتنه بروز نکرده" می گوید تا بدانیم اگر آزاداندیشی پیشه نکنیم، صدای متحجران بلندتر می شود. اگر کینه ها را نشوئیم ، رخت آشتی ملّی نمی پوشیم. اگر فقط عده معدودی بر طبل «انقلابی ناب» بکوبند ،سبد انقلابی گری را روز به روز خالی تر می بینیم و اگر کسی مقابل اینها دم نزند، شاید گرفتار همان فتنه ای شویم که آقای هاشمی امروز هشدارش را می دهد که "هنوز بروز نکرده". هاشمی امروز به ظرافت هشدار فتنه ای رادر آینده می دهد. فتنه ای به نام "تکفیر اکثریت مردم"، درست مثل همان چیزی که امروز داعش می گوید!.
به اینجای حرفهای آقای هاشمی که میرسیم، یکی از میهمانان که در کنار من نشسته، کمی متعجب می شود، تعجبش از میزان صراحت آیت الله است. از اینکه با وجود اینهمه دوربین و موبایل و خبرنگار، باز هم آقای هاشمی اینقدر صریح سخن می گوید. اینکه چرا آقای هاشمی اینگونه صریح سخن می گوید. حاوی نکته بسیار مهمی است، از فقه رسانه ای ایشان. از اینکه در روزگاری که رسانه در "عصر فرا ارتباطات" به سرعت نور به پیش می رود و از در و دیوارآسمانش، خبر می بارد، یک مجتهد سیاسی پویاچگونه می تواند از قطار شتابان این عصر جا نماند؟. هاشمی این روزها علاوه بر تمام کارهای پرتعدادش، جلوه یک فقیه تمام عیار رسانه ای را بروز می دهد. برای آنکه روحانیت در عصر تراکم آگاهی، از مخاطبانش عقب نماند و مقابل ابزارهای متکثر رسانه ای جا نماند. آقای هاشمی این روزها بجای تحمیل خود ، گامهایش را با "مردم امروز" هماهنگ می کند، بجای تحکم به بستن و محدودیت ابزارها، نوسان کلامش رابا آنها تنظیم می کند تا حتی شبکه های اجتماعی را هم جذب کلماتش کند. درچنین شرایطی بیش از آنکه از "دیالوگ این روزهای هاشمی" متعجب شویم، شاید بهتر آن باشدکه فهمش کرده و بکارش ببندیم.
آقای هاشمی در ادامه گلایه ای ضمنی هم از دو شهر مقدس می کند. از مشهد مقدس و قم. گلایه هاشمی از حرف زدن برخی افراد عصبانی و بی ادب و افراطی از این دو شهر مذهبی است. از اینکه افراطی ها اگر در همه جا نباید باشد، در شهرهای مذهبی، اصلاً نباید باشد!. چرا که خوب می داند افراطیها،مردم را از اسلام دور می کنند. درست بر خلاف کلام امام رضا(ع) و کرامت حضرت معصومه(س). آقای هاشمی در ادامه تعبیر عجیبی به کار می برد، می گوید گاهی حرفهایی زده می شود که عقلم نمی رسد، دیگر باید چکار کنم. ازاینکه برخی ها طوری حرف می زنند که گویا سلوک آزاد اندیشانه علی(ع) در برخورد با مخالفانش هم، لیبرالیستی بوده!. گویی اینها از اینکه علی(ع) اجازه برخورد با مخالفانش را نمی داد، شاکی اند و می پندارند علی(ع) هم باید مثل اینها متحجرانه ، فکر و عمل می کرده است. از تعبیر آخر آقای هاشمی، دلم می گیرد. از رنجی که می برد. از دردی که می بیند، از راهی که می داند و از فرصتهایی که می سوزد. فرصتهایی که در آتش همین حرفهای جاهلانه می سوزد و خرمن وحدت مسلمین را برباد می دهد.تعبیر «عقلم دیگر به جایی نمی رسد» آقای هاشمی، هزار حرف ناگفته در خود دارد و هزار زخم نشمرده در دل.....
ای بسا درد که در سینهی خاموش تو جوشد
لیکن از بیم کسان قدرت اظهار نداری
در کویری که تو تنهایی و خورشید گدازان
چه توان کرد که جز سایه خود یار نداری
راز با چاه بگو، در دل شبهای غریبی
تکیه بر دوست مکن، محرم اسرار نداری
گریه در خویش کن و با دل خود، گرم سخن شو
مگر ای غمزده، با آینه دیدار نداری؟
روایت مصلحت همچنان باقی است...


