کافه سینما: پریروز عصر نشستم به تماشاکردن لینکلن و چندبار پای فیلم، بغضم شکست و اشکم را حسابی درآورد.

نوبت اول:
وقتی که «استیونس» [هم حزبیِ رادیکالِ جمهوریخواهِ لینکولن که بیش از 30 سال از «برابری حقوقی نژادها» دفاع میکرد/ در قبال لینکولن که صرفاً «خواهان لغو بردگی به استنادِ برابری شهروندان در برابر قانون» بود]؛ در پاسخ به تقاضای لینکولن برای «پائینکشیدنِ واقعگرایانهی سطح مطالباتش» [برای اینکه لینکولن بتواند رایِ «هوادارانِ تندروی استیونس» را هم به آراء خود اضافه کند تا اصلاحیهی قانون اساسی را به تصویب برساند] ؛ در جلسهی سنا؛ موردِ سوالِ چندین و چندبارهی «دموکراتهای نژادپرست» قرار گرفت.
اما در لحظهای تاریخی برای ایالات متحده؛ و پس از کشاکش درونی سخت و نفسگیری که باخودش داشت؛ اعلام کرد که: «من فقط به برابری حقوقی شهروندان معتقدم نه بیشتر». که همانجا؛ «فداکاری و واقعبینی این مرد» [که میدانست بهزودی بابت این موضعش بهسختی ملامت خواهد شد] بغضم را شکست و اشکم را درآورد.
اما چندلحظهی بعد؛ بغضم بیشتر شکست. وقتی که در راهروی مجلس، استیونس نشسته بود و انگار بار همهی دنیا روی دوشش قرار داشت اما یکی از هممسلکانِ تندروی او در سنا، به سروقتش آمد و شروع کرد به ملامتِ او و سنگینتر کردن بارش که: «شرم بر تو آقای استیونس! سی سال رهبری "برابری نژادی" را بعهده داشتی و میگفتی "انسان با انسان برابر است" اما این ایده را ارزان فروختی و آخرش فقط پذیرفتی که "سیاه و سفید در برابر قانون برابر هستند"!».
آرمانگرای عجول و تندرویی که نمیفهمید درست از همان لحظه، هنوز نزدیک به 150 سال زمان لازم است تا «یک سیاه» بتواند نمادِ برابری نژادی قرار گیرد و «رئیسجمهور ایالات متحده» شود. «آرمانگرای رویاپرداز»ی که نمیفهمید اگر اصلاحیهی قانون اساسی به همان وضع تصویب نمیشد؛ چهبسا 250 سال زمان لازم بود تا ایدهی او محقق شود. و نمیفهمید که همهی آن سیسال تندروی استیونس، درحقیقت و در عمل؛ «به مرگگرفتن دموکراتهای نژادپرست» بود برای آنکه به «تب» (اصلاحیهی قانون اساسی) راضی شوند.
بگذارید بگویم:
درکِ «میزانِ تنهایی سیاستمدارانی چون استیونس و لینکولن»، و «چشمانداز بسیار دوری که به آن نظر دارند»؛ برای قریببهاتفاق مردمان، که تنها تا نُکِ بینیشان را میبینند؛ و حتا «سیاستورزانِ کممایه و کوتهبین»؛ بهواقع ناممکن است.
یک بار به نقل از «ادگار هوور» (رئیس و پایهگذار اف.بی.آی) نوشتم که: «دربارهی مردان بزرگ، تنها پس از مرگشان میشود بهدرستی قضاوت کرد». اما باید بگویم: دربارهی «استیونسها و لینکولنها» و رهبرانی در آن حد و قواره، نه حتا پس از مرگشان؛ بلکه چهبسا یکصدسال پس از مرگشان، بشود بهدرستی قضاوت کرد!
و بگذارید اضافه کنم که:
در تمام مدتِ فیلم (پس از این صحنه)؛ و حتا تا همین حالا؛ از خودم میپرسم: آیا این انصاف است که همهی پاداش و اعتبار الغاء بردهداری در آمریکا را به «لینکولن» بدهیم؟! آیا سهم و نقش «استیونس»؛ اگر بیشتر از «لینکولن» نباشد؛ دستکم «همتراز» او نیست؟!
و چیزی که اشکم را بازهم درآورد همین بود. اینکه چه بسیار انسانها که در بهروزی ملتهاشان و نسلهای پس از خود، چه نقشهای بزرگی که ایفا کردهاند. اما ملتها، دستاوردهایی را که «محصول عملکردِ جمعی از فرزندانشان» است؛ صرفاً به شخصی اعطا میکنند که «در معرض دیدِ مستقیمشان» قرار دارد.
گرچه که چنین امری، از این جهت عادلانه هم هست که: «اگر شکست و خطایی هم صورت گیرد؛ بازهم به شخصی که در معرض دیدِ مستقیم مردمان است نسبت داده خواهد شد». وگرنه؛ آیا نقش «شارلاتانهای لابیگر قمارباز و عیاش»ی که «لینکولن» آنها را مامور کرد که «بههرقیمت که شده» (با دادن رشوه، با دادن شغل، با دادن رانت) برای اصلاحیهی او 20 رای از میان دموکراتها فراهم کنند؛ کمتر از نقش خودِ او و استیونس در لغو بردهداری و پیامدِ بلندمدتِ آن، یعنی «ریاستجمهوری یک سیاهپوست / اوباما» در 150 سال بعد بوده است؟!
چه کسی میتواند در اینباره به درستی قضاوت کند؟! اصلاً چگونه میتواند قضاوت کند؟!
نوبت بعدی که بغضم شکست:
وقتی بود که «استیونس» به خانهاش برگشت و «نسخهی اصل اصلاحیهی قانون اساسی» را به همسرش (یک سیاهپوست) داد و گفت: «اینهم اصلاحیهای که "با زد و بند و فساد"؛ اما توسطِ "پاکترین مردِ ایالات متحده" بهدست آمد»!
گذشته از آنکه «استیونس»، حتا نزدِ همسرش، همهی اعتبار آن اصلاحیه را به «لینکولن» نسبت داد و نشان داد که تاچهاندازه بلندنظر است؛ آنچه عبرتآموز بود این بود که: «آرمانگرایی واقعبینانه»، ناچار است «درصدی از زد و بند و فساد» (نه فسادِ خود، بلکه پذیرش فسادِ برخی دیگر از سیاستمداران) را بپذیرد تا بتواند آرمان یک ملت را، قدمی به پیش برد.
و درکِ چنین واقعیتی که در منافات با موازین «اصولگرایی اخلاقی» و «آرمانگرایی ارتدوکس» است؛ تنها از امثال «استیونسها» و «لینکولنها» برمیآید که «دارای یک چشمانداز بسیار بلندمدت» هستند. خصیصهای که بیش از پیش، آنان را «تنها» میکند و ناچارشان میسازد تا «بسیار ملامتها و سرزنشها و تحقیرها» را تحمل کنند، از درون بسوزند و استخوان بترکانند؛ اما لب به شکوه و شکایت نگشایند.
آنچنانکه در نوبتِ سوم، جلوهای از آن نمودار شد و بازهم بغضم را شکست:
وقتیکه پس از بازگشتِ «لینکولن» از بازدید صحنهی جنگِ پرتلفاتی که به پیروزی نهایی شمال بر جنوب منتهی شد؛ به اتفاق فرماندهی ارشد نظامیانش، در تراس چوبی خانهای نشسته بودند.
فرمانده نظامی، به لینکولن گفت: «نسبت به یکسال پیش؛ چهرهتان بسیار شکسته و فرسوده شده و به اندازهی دهسال پیرتر بهنظر میرسید». که «لینکولن» آهی کشید، سری تکان داد و گفت: «درماندگی و خستگی؛ به استخوانهایم رسیده». و آنوقت به جایی نامعلوم در فضا خیره شد.
حتم دارم که در آن دوران؛ بسیار بودهاند ملامتگران عافیتطلبی که خزیده در بسترهای گرم و نرمشان، یا لمیده بر صندلیهای راحتیشان؛ و بهدور از همهی دشواریها و جانکندنهای عرصهی سیاسی؛ او را بهخاطر «سازشکاری/ در جایی»، «ناسازشکاری/ در جایی دیگر»، «لابیگری»، «خریدِ آراء نمایندگان»، «اعلام جنگ یا اعلام صلح»، «کشدادن جنگ و کشتهشدن بسیاری دیگر» [ فقط بهخاطر آنکه بتواند سنا را به تصویب اصلاحیه متقاعد کند]، یا «دروغگوئی و یا درحقیقت "نگفتن حقیقت" درخصوص حضور نمایندگان جنوب در واشنگتون برای تسلیم» [فقط بهخاطر آنکه اصلاحیهاش بتواند در سنا به رای گذاشته شود] و نیز دهها و صدها تصمیم دیگرش (و از جمله: انگیزهی واقعی او و شمالیها از الغاء بردهداری) او را «سرزنش» یا «تحقیر» کرده باشند. آنچنانکه «درماندگی و خستگی را به استخوانهایش رسانده باشند».
و از جملهی آنان؛ همسرش. که در کالسکه، در کنار «لینکولن پیروز» [که چشمانش را بسته و در خیالاتِ خود غرق بود]؛ رو به لینکولن کرد و با لحنی پر از ندامت و شرمساری، خطاب به او گفت: «لابد در تاریخ، مردم از من به عنوان زنی یاد خواهند کرد که نگذاشتم شاد و خوشبخت باشی؟!».
که «لینکولن» با همان آرامش همیشگی، و گوئی که جهان و همهی متعلقاتش برایش بیارزش شده باشند و دیگر قادر به تشخیص «شادی از غم» و «خوشبختی از بدبختی» (برای شخص خودش) نباشد؛ دست روی دست همسرش گذاشت و بهشمولِ بسیاری دیگر؛ او را هم بخشید و گفت: «مدت زیادی در بدبختی بودیم. اکنون زمان آن است که کمی هم شاد باشیم».
.
.
.
صحنهی تماشایی و بهیادماندنی دیگر فیلم [اما کاملاً بیربط به قبل و بعدش؛ آنچنانکه گوئی اسپیلبرگ با هدفِ «تحقیر انگلستان» و «اعیان و اشراف»، آن را بهزور به فیلم وصله کرده بود] آن لحظهای بود لینکولن به روایتِ سفر یک آمریکایی به انگلیس و شرکت وی در میهمانی یک لرد انگلیسی پرداخت.
لینکولن برای همکارانش تعریف کرد که آن امریکایی، به دستشویی رفت و در آنجا، در دیوار مقابلش دید که انگلیسیها، به قصد اهانت و تحقیر؛ تصویری از «جورج واشنگتون» را نصب کردهاند. اما در بازگشت به سالن، به روی خود نیاورد تا آنکه انگلیسیها،طاقت نیاوردند و خود ناچار شدند ازش بپرسند که آیا از دیدنِ تصویر واشنگتون در توالت تعجب نکرده است؟!
که او هم پاسخ داده بود که: نه! تمام دنیا میدانند که انگلیسیها فقط وقتی [...]شان میگیرد که بهیادِ جورج واشنگتون بیفتند!».
که صحنهای بس تماشایی و متلکی آبدار به انگلستان (و درحقیقت «اعیان و اشراف») بود و با توجه به اوضاع خاورمیانه و اوضاع بسیار نامساعد همپیمانان انگلیس در منطقه و جهان، خیلی حرفها در خود داشت.
.
.
از بازی «دنیل دیلوئیس» در نقش لینکولن، بسیار تعریف شده است. اما اگر اینطور است؛ چرا در تمام مدت فیلم، من مرتباً بهخودم تلقین میکردم که "این دنیل دیلوئیس نیست، این قرار است آبراهام لینکولن باشد!". و چرا بسیاری مواقع که به او نگاه میکردم، آبراهام لینکلن را نمیدیدم بلکه دنیل دیلوئیس را میدیدم؟! [درست مثل «خاویر باردم در اسکایفال»].
.
.
«لینکولن»؛ صحنهها و دیالوگها و مونولوگهای قشنگی داشت که فراموش نخواهند شد. از میان صحنهها، آن صحنه که بهمحض تصویب اصلاحیه در سنا، «لینکولن» در پنجرهای از نور و در آغوش پسر کوچکش (بهمثابهی نسلهای بعدی کشورش) حل شد.
و از میان مونولوگها، آنجاکه در وسط یک مشاجرهی سیاسی ـ خانوادگی (با پسرش)؛ نگاهی به دستکشهای چرمیاش انداخت و در همان حال گفت: «نباید یک گاو را بهخاطر این دستکشها میکشتند!». که از روحیهی گزیدهگوی لینکولن و «فرورفتنش در عمق جهان خودش» و «اختلافِ ترازش با دیگران» (از جمله پسر خودش، از زنی متوسطالعقل) حکایت میکرد.
اما از میان مونولوگها؛ یکی حقیقتاً شایستهی تحسین است. آنجا که در «سخنرانی بالابردنِ پرچم ایالات متحده» در همان اوایل فیلم؛ به چنان دقت و سنجیدگییی سخن گفت که اگر متکی به اسناد تاریخی و گزارهها متعلق به خودِ او باشد؛ باید اذعان کرد که هوش و تیزبینی لینکولن، یگانه بوده است.
او پس از خاتمهی مارش، و پیش از آنکه پرچم را بالا ببرد؛ کلاهِ سیلندرش را برداشت، تکه کاغذی از آن بیرون آورد و این جملات را از روی آن خواند: [به من محول شده است که این پرچم را بالا ببرم. اگر، نقصی در ماشین بالابرنده نباشد و بهدرستی کار کند؛ من این کار را خواهم کرد. اما از آن لحظه که در آن بالا به اهتزاز درمیآید؛ دیگر با مردم است که آن را بالا و در اهتزار نگاه دارند. این بود سخنرانی من!].
انصافاً در همهی عمرم، هیچ مجموعه جملاتی به این کوتاهی نخوانده یا نشنیده بودم که تا این میزان "معنا و محتوا" در خود حمل کند و به این میزان "سنجیده و حسابشده" باشد [اگر نوشتهی نویسندهی فیلمنامه هم باشد؛ باید بهش آفرین گفت].
.
.
سیاست، چه بخواهیم چه نخواهیم؛ «مجموعهای از عملکردهای درست و نادرستِ سیاستمداران» است. آنچنان که باید قبول کرد و پذیرفت که: «نمیتوان در صحنهی سیاست، یک پرهیزکار مطلق بود». اما آنچه «سیاستمدار پاک» را از «سیاستمدار ناپاک» متمایز میکند آن است که:
اولا) «عملکردهای نادرست»اش؛ بهمراتب از «عملکردهای درست و اخلاقی»اش، کمترند. آنقدر که میتوان گفت «انگشتشمار»ند.
ثانیا) حتا همان «عملکردهای نادرستِ انگشتشمار» [ی که خود البته از ضرورتهای غیرقابلکتمان و گاه اجتنابناپذیر صحنهی سیاسی ناشی میشوند / مثلاً زد و بندهای پشت صحنه، امتیازدادنها و امتیازگرفتنها، پیشرویها و عقبنشینیها و...] در جهتِ «دستیابی به یک آرمانِ درست و اخلاقی بسیار بزرگتر» است.
واقعیت این است که:
نمیتوان «پیامبر» بود و سیاست ورزید!
اما میتوان «تا هرآنجاکه ممکن است»، خود به آلودگیهای آن تن نداد.
«لینکولن»؛ تائیدیهای بر این مدعاست.



