https://akharinnews.com/images/1402/11/06/IMG_9424.PNG

تاریخ انتشار: دوشنبه, 10 بهمن 1395 ساعت 09:05

مصاحبه با زن زباله گرد: مثل زنهای محتادی نیستم که تا باهاشون حرف میزنی گریه میکنن

روزنامه خراسان،گزارشی از زندگی یک زن و ۲فرزندش که با فروش زباله،روزگار می گذرانند، تهیه کرده است.

در این گزارش آمده است:

شب از نیمه گذشته ، دو بچه قد و نیم قد کنار سطل زباله ایستاده اند ،چند ظرف پلاستیکی بزرگ و مقداری نان خشک چند قدم آن طرف تر کنار پیاده رو روی زمین افتاده است. زن نیم نگاهی به بچه هایش دارد و باقی حواسش به زباله های داخل سطل است. چیزهایی را داخل سطل جابه جا می کند،بعددستش را از وسط زباله ها بیرون می کشد،جمع و جور می کندو روسری اش را روی سرش جابه جا می کند و به سمت بچه هایش برمی گردد. سر دختر بچه که پنج شش سال بیشتر ندارد، داد می کشد و بعد بلافاصله پسر بچه را که کمی بزرگ تر است، هل می دهد. نور تیر چراغ برق این قسمت از زندگی او را مثل روز روشن کرده است ، سرما تا مغز استخوان آدم نفوذ می کند. جلو می روم وسلام می کنم ،سرش را بالا می آورد و دستش را از سطل زباله بیرون می کشد،بعد از کمی مکث ،می گویم که خبرنگار هستم واینکه قرار است درباره گوشه ای از درد و رنج زباله گردها گزارش تهیه کنم؛ زیاد روی خوش نشان نمی دهد ، چند دقیقه ای درباره مشکلات او و زنان زباله گرد دیگر حرف می زنم .بالاخره وسط صحبت هایم می پرد و بی مقدمه می پرسد :
« ماشین داری ؟»
با تعجب جواب می دهم :« بله»
دستکش هایش را از دستش در می آورد و دستمالی از جیبش بیرون می کشد ، چند تکه زباله را که روی لباس های رنگ و رو رفته اش ریخته است، تمیز می کند وبا لحنی جدی می گوید :
«به شرطی حرف می زنم که من و بچه هامو تایه مسیری برسونی »
قبول می کنم ،ضایعاتی را که جمع کرده است، در صندوق عقب ماشین می گذاریم ، بچه ها باعجله در جلوی ماشین را باز می کنند و می نشینند روی صندلی ، رنگ صورت و دست بچه ها از شدت سرما کبود شده است.
زن هم روی صندلی جلو می نشیند و بچه هارا توی بغلش می گیرد.
**
حرکت می کنیم ،چند لحظه ای در سکوت می گذرد، از زن درباره کارش می پرسم. با دلخوری جواب می دهد:«کدوم کار ؟صبح می زنم بیرون اونم با این دوتا بچه که یه سره تا آخر شب نق می زنن یا گشنه شونه یا خوابشون میاد ،باباشون از اول هم یه آدم درست و حسابی نبود ،همیشه دنبال مفاد (مواد) بود ،سه سال پیش گرفتنش و رفت زندون ،خوب شد که گرفتنش ،می گن حکمش اعدامه ،مهم نیست ....
پونزده سالم بود که با مجید ازدواج کردم ،از همون اول شر بود ،به زور دادنم به اون ،منو از دهاتمون برداشت آورد اینجا؛ خوشحال بودم که از روستا در میام ،بچه بودم که اومدم اینجا ولی چی بگم، از همون روز اول زندگیم به شستن و سابیدن توی خونه مردم گذشت."
اینها را می گوید و بعد مثل اینکه به یاد خاطرات تلخ گذشته اش افتاده باشد، چند لحظه ای سکوت می کند .
دیگر از ترافیک ونور و چراغ قرمز خبری نیست ،کم کم روشنایی محض رنگ می بازد در این نقطه از زمین.
ازشهر دور می شویم ، دور تا دورمان را بیابان و تاریکی گرفته است ، نیم نگاهی به بچه ها می اندازم یکی صورتش را به شیشه ماشین که حالا بخارسطح آن را پوشانده ،چسبانده و به عمق تاریکی بیابان خیره مانده است و یکی دیگر از بچه ها کف ماشین نشسته و سرش را روی زانوی مادرش گذاشته و به خواب عمیقی فرو رفته است . برای چندمین باربه صورت زن نگاه می کنم ،سن و سال چندانی ندارد ،از او می پرسم «ضایعات رو به کی می فروشی ؟"
جواب می دهد :«می برم خونه ،میان از دم در خونه می خرند ،ولی چون زن هستم و کسی رو ندارم ،بز خری می کنند نامردا،از صبح تا آخر شب کلی کار می کنم بعد هیچی به هیچی ، شب که میشه ،جرات نمی کنم برم توی کوچه فرعیا دنبال ضایعات، چون برای یه زن احتمال داره هر اتفاقی بیفته ،توی سطلای زباله دم خیابون دنبال ضایعات می گردم ،چند بار تا حالا شیشه دستمو بریده ،چند بارم سوزن سرنگ فرو رفته توی دستم »
می پرسم :«کسی مزاحمت نشده تا حالا؟»
ابروهایش را در هم می کشد وبا ناراحتی جواب می دهد:«چرا نشده، چند بار تا حالا همکارام بارمو ازم گرفتن، ولی جرات نکردن بهم دست بزنند ، من همیشه چاقو همرام دارم ،هر چند جرات نمی کنم ازش استفاده کنم ولی همرام دارم تا کسی بلایی سرم نیاره.»
آستینش را بالا می زند و زیر نور کم جان لامپ سقفی ماشین ، خالکوبی روی ساعدش را نشان می دهد و می گوید
:«نیگا، من از این زن های ترسو نیستم که تا یه مرد اومد طرفم بزنه زیر گریه ، یه زن مثل من خیلی حواسش هست،نه محتادم (منظورش معتاد است) نه اهل کارای خلاف دیگه ،بعضی وقتا بارمو میدم به یکی به اسم غلام ،خیلیا بهش بار میدن ولی فقط من پول می گیرم بقیه جنس می گیرند.
من خودمو نگه داشتم تا حالا وگرنه خیلی از زنارو می شناسم که ضایعات جمع می کنن و واسه پول خودشونو فروختند..... ،چی کار کنند ؟ بعضیا این شده کار و شغلشون دیگه ،محتاد (معتاد) شدن و خدا نعلتشون کرده(منظورش لعنت است)،من بچه هامو مثل گربه به دندونم می کشم و بزرگ می کنمشون ولی هیچ وقت راضی نمی شم رهاشون کنم " دوباره به چهره بچه ها نگاه می کنم یکی خوابیده و دیگری همچنان به عمق تاریکی خیره مانده است. زن کمی مکث می کند ومی گوید :« خونه م اینجاس ،نرو توی کوچه ،نمی خوام کسی ببینه با ماشین شخصی اومدم،مردم فضولند حرف در میارند ،شما هم از همین خیابون مستقیم برو می رسی به خیابون اصلی . " از ماشین پیاده می شود و بارهایش را بر می دارد، بچه هایش را بیدار می کند وهر سه نفر به سمت کوچه تاریکی که در همان نزدیکی است، می روند . یکی از بچه ها بر می گردد و دستش را به نشانه خداحافظی تکان می دهد و بعد از چند لحظه زن جوان و بچه هایش با تاریکی کوچه یکی می شوند .

1467 نمایش

نظر دادن