به گزارش ایرنا، کاتبی در یکی از خاطرات خود که مربوط به سال 59 است، می گوید: روز سومی بود که به مریوان وارد شده بودیم، برادر ˈمحمد توسلیˈ پیش ما آمد و گفت: هر کدام از شما یک روز باید برای تأمین جاده بروید، چون زنان گروهک ها، اسلحه، نقشه و پول را زیر لباس هایشان پنهان می کنند و به داخل شهر می آورند، ما نمی توانیم آنان را بگردیم و به حضور شما در جاده نیاز داریم.
روز بعد برادر محمد یک اسلحه به من داد، ما همراه او وسط بیابانی که میان دو کوه سر به فلک کشیده بود و در پایین کوه یک دریاچه قرار داشت، مستقر شدیم.
چادری روی یک بلندی نصب کرده بودند که محل استقرار خواهران بود، برادر محمد به من گفت: از داخل چادر مراقب بلندی ها و اطراف باش و اصلا از چادر بیرون نیا چون امکان دارد گروهک ها از دور شما را با تیر مستقیم هدف قرار دهند.
کار گروه ما این بود که مسلح مراقب جاده بودیم و اگر مینی بوس یا ماشین دیگری از دور دیده می شد، من در داخل چادر و سه برادر دیگر در گوشه ای از جاده سنگر می گرفتیم تا ماشین نزدیک شود.
همانطور که ما اسلحه ها را از ضامن خارج می کردیم و جاده را زیر نظر داشتیم، یکی از برادرها به وسط جاده می پرید و به مینی بوس ایست می داد، کار او بسیار خطرناک بود، چون امکان داشت همان لحظه او را به رگبار ببندند.
این برادر جلو می رفت و همه ما در کمینگاه خود از او محافظت می کردیم، بعضی از روزها به چند مورد مشکوک برخورد می کردیم، اگر مسافران اسلحه یا نقشه ای داشتند می گرفتیم و مینی بوس بدون هیچ مسئله ای به طرف شهر می رفت تا اینکه یک روز داخل چادر در حال خواندن کتاب بودم، که برادرها گفتند: خواهر کاتبی آماده باش، یک مینی بوس در حال آمدن است، هر کدام در جای مشخصی قرار گرفتیم و آماده شدیم.
یکی از برادران به مینی بوس ایست داد، آن ایستاد و مسافران پیاده شدند، چند زن داخل این مینی بوس بودند، زنان را تک به تک به چادر می فرستادند تا من آنها را بگردم.
یکی از زن ها وارد چادر شد، بچه ای در بغلش بود که به علت نداشتن کهنه لباس خود و مادرش را کثیف کرده بود، از قرار معلوم آن زن عمدا این کار را انجام داده بود تا ما رغبت نکنیم که او را بگردیم.
بوی نامطبوع در آن محیط گرم محوطه چادر را پر کرده بود، چاره ای نبود باید او را می گشتم، ما دیگر عادت کرده بودیم چون اینها بیشتر برای رد کردن اسلحه و نقشه و پول از همین حیله ها استفاده می کردند.
هنگام بازرسی بدنی، وقتی به ناحیه کمرش رسیدم، دور کمرش چفیه بسته بود، خواستم آن را باز کنم، یک حرکت انجام داد، با این حرکت چفیه از دور کمرش باز شد و یک نارنجک و یکسری اوراق و مقدار زیادی پول از داخل چفیه روی زمین ریخت، بلافاصله نارنجک و مدارک را برداشتم اما بی نهایت ترسیده بودم زیرا آنطور که برادران گزارش داده بودند، همه افراد مینی بوس اعم از مرد و زن مسلح بودند و هر لحظه امکان داشت به ما حمله کنند.
به او دستور دادم که در گوشه چادر، در حالی که پشتش به طرف من و رویش به طرف چادر باشد، بایستد. بزرگترین ما 19 سال داشت، برخودم مسلط شدم، اسلحه را به طرف او گرفتم و بعد یکی از برادران را صدا زدم و گفتم، حواستان کاملا جمع باشد، شاید این مینی بوس با هدف به جاده آمده و عمدا این گروه خودشان را در دام انداخته باشند.
من در داخل چادر از زنان محافظت می کنم، شما هم مردان را پس از خلع سلاح در نزدیک چادر جمع کنید تا اگر احیانا گروهک ها خواستند، حمله کنند و یا اینکه از روی کوه آر.پی.جی بزنند، بدانند دوستان خودشان هم کشته می شوند، با دلهره و اضطراب بدون اینکه حرفی بزنیم تا ساعت 5 بعد از ظهر که برادر محمد برای برگرداندن من به بیمارستان آمد از این گروه مراقبت کردیم و اجازه کوچکترین حرکتی را به آنها ندادیم.
برادر محمد وقتی رسید و آن صحنه را دید برایش باور کردنی نبود و تعجبش وقتی بیشتر شد که اسلحه ها و نقشه را دید، پیش من آمد و گفت: تا امروز گروهک ها نمی دانستند که سپاه، نیروی زن برای تأمین جاده آورده والا این همه اسلحه، نقشه و پول در اختیار آنها نمی گذاشتند که به شهر بیاورند.
آن روز گذشت، بعدها برادر محمد گفت: نقشه هایی که شما آن روز از آن زن گروهکی گرفتید، باعث شد که تعداد زیادی از سران گروهک ها و نقشه های عملیاتی آنها لو برود، ما از طریق همان نقشه ها توانستیم تعداد زیادی از آنها را در شهر دستگیر کنیم. این افراد فقط از طریق این زن ها از نظر اسلحه و نقشه عملیاتی تغذیه می شدند.


