به گزارش آخرین نیوز، رزیتا دغلاوینژاد، چهرهای درخشان و اسطورهای در عرصهی ادبیات و هنر ایران، فراتر از یک نویسنده و شاعر، نیایشگری است که کلامش از اعماق روح و پیوند با معبود برمیآید. او با تکیه بر ریشههای اصیل ایرانی و الهام از شکوه عرفان، مسیر زندگی و هنر خود را بر مدار «عشق بینهایت به درگاه حق» بنا نهاده است.
آثار او، تنها مجموعهای از کلمات نیست، بلکه تجلی عینیِ پیوند میان جانِ تشنهی انسانی و عظمتِ پروردگار است. دغلاوینژاد با زبانی فاخر و حسی ناب، توانسته است مفاهیم پیچیده عرفانی را در قالب آثاری ماندگار به تصویر بکشد که مخاطب را از دنیای مادی به قلمرو آرامش و ستایش سوق میدهد.
او با خلق سرودههایی که از سرِ عشق به خداوند سرشته شدهاند، جایگاه ویژهای در ادبیات معاصر عرفانی یافته است؛ جایی که کلام، پلی است میان زمین و آسمان و میان قلبهای جستجوگر و پروردگار بیکران.
«در ادامه، اشعار عرفانی رزیتا دغلاوینژاد، این اسطورهٔ ایرانی که جلوهای از عشق بینهایت و سرشار او به پروردگار است، تقدیم حضورتان میشود.»

«تجلی مهر»
ای نقش دلانگیز رخِ پردهگشایت
عالم همه مست از کرم و لطف و صفایت
در هر ورق از دفتر هستی که گشودم
دیدم اثرِ مرحمتِ بیانتهایت
خورشید دلم روشن از آن نورِ الهیست
جان مستِ شرابیست که جوشد ز لقایت
هر جا نگرم جلوهای از روی تو پیداست
شورِ دگران نیست، که دارم هوایت
افتادهام از خود به تمنّای وصالت
سرگشته و شیدا شدهام در دو سرایت
ای مرحمِ زخمِ دلِ بشکستهی عالم
آرامش محض است دمی ذکر و دعایت
من ذرهی ناچیز و تو دریای امیدی
ماییم و تماشای تجلای خدایت

«قبلهٔ جان»
چو بگشاید نسیم صبح، عطر مهربانی را
به جانم مینشاند شور و شوق آسمانی را
خداوندا! تماشایت تمامِ آرزوی دل
که با نامت منور میکنی این زندگانی را
تو آن سلطانِ عشقی کز سر لطف و کرم بخشی
به این مشتِ غبار از رحمتت تاب و توانی را
به هر بستان که بگذشتم نشان از روی تو دیدم
زدی بر تار و پودِ آفرینش، نقشِ جانی را
سراپا دردم و چشمم به درگاهِ وصال توست
که جز تو کس نمیداند غمِ پنهانزبانی را
دلم سجادهای رو بر حریمِ کبریای تو
خوشا عمری که در راهت کنم وقفِ جوانی را

«فروغ رحمت»
چشم بگشودم و دیدم همه جا نور تو بود
هر کجا پرده درافتاد، حضور تو بود
دل سرگشته پیِ سایهی امنی میگشت
مأمنِ جان، نفسِ گرم و غفور تو بود
تو که با مهر خریدارِ دلِ سوختهای
شوق پرواز در این سینه، شعور تو بود
خلقت از جلوهی یکتای جمالت رخشید
مستی کون و مکان بادهی طهور تو بود
من ندانم به چه سان شکر گذارم کرمت
که به هر ورطه امانم ز عبور تو بود
بندهای مست و غزلخوان به طواف آمدهام
قبلهام خلوتِ شیدایی و طور تو بود

«در محضرِ نور»
خداوندا تویی آغازِ هستی
تویی در جانِ ما پروازِ هستی
در این بازارِ پرغوغا و مبهوت
تویی تنها دلیلِ سازِ هستی
نگاهم کن که در دریایِ تردید
ندارم جز تو من در وازِ هستی
اگرچه پر گناهم، ای تو مهربان
تو را خواهم در این ابرازِ هستی

«سکوتِ عارفانه»
خداوندا تویی آن جلوهٔ ناب
تویی آرامشِ شبهایِ مهتاب
صدایِ توست در هر قطرهٔ رود
در این دنیایِ سرگردان و بیتاب
به زیرِ سایهات امن است عالم
نمیبینم دگر جز تو در این خواب
اگرچه ناخوشم، ای خوبِ مطلق
تو را خوانم به لب، با عطرِ محراب

«آیینهٔ لطف»
ای که نامت مرهمِ هر خستگی
در دلِ ما مانده راهِ بستگی
عاشقم بر تو که بیمنّت، مدام
میدهی بر بنده، جان و وابستگی
قطرهای هستم میانِ بحرِ تو
غرقِ در دریایِ بیمرزِ بندگی
گرچه دورم از حضورِ پاکِ تو
تو همان نزدیکِ هر دلشکستگی


